‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات ایام قدیم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات ایام قدیم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۰۳/۱۴

دکتر حشمت جنگلی

دکتر حشمت برای مردم شرق گیلان نام پر معنایی است. نامی که هرگاه برزبان جاری می شود، عشق به میهن، شوق وافر به عمران و آبادی و شیفتگی نسبت به آزادی را به اذهان متبادر می کند. دانش آموز مدرسه آلیانس و دانش آموخته طب از دارالفنون، پسر میرزا عباسقلی طالقانی، اندیشه خاص خویش را داشت و تفکر اصلاحی را نه فقط در زمان پوشیدن روپوش سپید طبابت، بلکه حتی در زمانیکه اسلحه بدست گرفته و جنگلی شده بود از یاد نبرد. از جمله ایده های مترقی دکتر حشمت، اعتقاد وی به تشکیل ارتش به جای نیروهای چریکی در جریان نهضت جنگل بود که این ایده را با تشکیل نظام (ارتش) ملی شرق گیلان در لاهیجان به اجرا گذاشت و آموزش آن نیرو را که از آزادیخواهان شرق گیلان شکل گرفته بود به عهده گرفت. هرچند روند حوادث پر شتاب تر از آن بود که به او مجال تکمیل برنامه اش در این زمینه و دیگر اقدامات را بدهد.با اینهمه این مرد شریف منشا خدمات بسیاری برای مردم گیلان شرقی شد که یکی از مهمترین این اقدامات احداث کانال آبی به طول 40 کیلومتر بود که بعدها آن را به نام او «حشمت رود» نامگذاری کردند. این رود که با ابتکار و طراحی دکتر حشمت و همراهی مردم ساخته شد نقش بسیار مهمی در رهایی اراضی مابین رودخانه های سپید رود و شیمرود از خشکسالی داشت و در رونق کشاورزی منطقه تاثیر بسزایی نهاد. اما محبوبیت دکتر حشمت در شرق گیلان و بویژه لاهیجان ( محل سکونتش) بیش از همه مرهون شخصیت نجیب و صبور و فداکاری و دلسوزی اش برای مردم بود. قدما و معمرین لاهیجان از حسنات وی بسیار گفته اند. در جریان قیام جنگل هم بعد از میرزا کوچک خان، دکتر حشمت نفر دوم و البته مغز متفکر و عامل نظم و نظام و به تعبیری ستون فقرات نهضت بود آنچنانکه بعد از مرگش، میرزا در سخنی که بر مزار دکتر بیان کرد، فقدان او را ضربه ای دانست که هنوز از آن کمر راست نکرده است و حقیقتا هم دکتر برای سردار جنگل چنین یاوری بود.

اما در مورد تسلیم شدن دکتر به قوای دولتی و ماجرای امان نامه و قرآن مهر شده و وعده های وثوق الدوله و تیمور تاش (سردارمعظم خراسانی) برخی این عمل دکتر را یک اشتباه بزرگ سیاسی می دانند که به قیمت جانش تمام شد و از این دیدگاه او نباید فریب این بازی ریاکارانه را می خورد. شاید او هم می دانست که در صورت تسلیم، دشمنان هیچ تخفیفی برایش قائل نخواهند شد اما آنچه مسلم است اینکه او که کار نهضت را تمام شده می دید با این عمل خود دست کم جان همراهانش را نجات می داد.از سویی چندی قبل از آن فرستادگانی از طرف وثوق الدوله (صدر اعظم وقت) با سران جنگل مذاکراتی داشتند و شاید دکتر می پنداشت که این چراغ سبز در راستای همان مذاکرات است.تسلیم دکتر آنجنانکه همه مورخان و صاحبنظران گواهی می دهند از سر ترس نبود. او قبل از این از مهلکه های سخت تری هم با شجاعت و تدبیر رسته بود. مانند روزهای سخت محاصره در ماسوله که دکتر حشمت با یارانش پایداری جانانه ای کردند و با عبور از مسیر صعب العبور قله های شاندر من از محاصره نجات یافتند و یا زمانیکه امیر اسعد (فرزند سپهسالار تنکابنی) به فصد براندازی پایگاه جنگلیها در شرق گیلان به سمت لاهیجان لشکر کشید، دکتر حشمت و قوای لاهیجانی همراهش دلیرانه به سمت قشون او یورش برده و در رودسر شکست سختی را به آنها تحمیل کردند.هنگامی که خود سپهسالار هم قشونی به سمت لاهیجان کشید این بار قوای لاهیجانی به رهبری دکتر حشمت او را هم مغلوب و منهزم نمودند تا تتمه آبرویی که محمد ولی خان خلعت بری ( سپهسالار تنکابنی) در جریان مشروطه و همصدایی با مجاهدین مشروطه خواه گیلان کسب نموده بود، از بین برود.
در واقع دکتر حشمت گمان می برد که نهضت در آن مقطع زمانی به آخر خط رسیده و عقب نشینی های فرسایشی جز اینکه روحیه افراد را تنزل و جانشان را در معرض خطر بیشتر قرار دهد، سودی نخواهد داشت. بویژه آنکه بدستور میرزا کوچک خان، جنگلیها از تیراندازی به سمت قزاقان ایرانی منع شده بودند حال آنکه قزاقان چنین مروتی را در حق آنان روا نمی داشتند. این امر به خاطر احساسات وطنپرستانه شدید میرزا کوچک خان بود که البته هزینه های بسیاری از جمله اختلاف میان جنگلیها و تلفات جسمی و روحی زیادی را به همراه داشت.اینچنین بود که دکتر حشمت و همراهانش در قلعه گردن تنکابن تسلیم شدند. اما از همان دقایق اولیه برخورد تند با او و همراهانش آغاز شد. دکتر و یاران نزدیکش را به رشت آوردند و دادگاه فرمایشی جهت محاکمه او در باغ محتشم رشت تشکیل و دکتر حشمت جنگلی به اعدام محکوم شد.در حالیکه در ایام برگزاری محاکمه، دکتر در زندان زیر شکنجه های وحشیانه بود.

سرانجام روز چهارم اردی بهشت ماه سال هزار و دویست و نود و هشت در قرق کارگذاری رشت در میان اندوه فراوان جمعیت حاضر ، دکتر حشمت را پای چوبه دار بردند. خود دکتر مردانه بالای چهارچوبه رفت و طناب را هم خود به گردن انداخت و تنها این بیت را خواند:
« منصور وار گر ببرندم به پای دار
مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست»


در این هنگام هیجانی در میان جمعیت در گرفت و آشوبی به پا شد که باران گلوله ها جهت خاموشی مردم باریدن گرفت و بدستور تیمور تاش، حکم به سرعت به انجام رسید.و اینچنین پرونده زندگانی مردی که عمری را در خدمت به میهن گذرانده بود، بسته شد. اما یاد و خاطره و راهش هرگز.
نقل از وبلاگ "حرف دل"
http://mohammadelhami.blogfa.com/post-19.aspx

۱۳۸۷/۰۳/۰۶

طالقان از آغاز تا امروز

از اینجا که نشسته ام، در دامن سبزه‌ها کنار چشمه، در برابرم درخت کهنسالی را می‌بینم. اگر میدان دیدم را به پرده نقاشی تشبیه کنم، درخت سمت چپ بوم قرار دارد. بعد در پس آن دامنه تپه‌ای آغاز می‌شود که در سمت راست به صخره‌های عظیم سنگی قله‌ ختم می‌شود. بعد رنگ آبی تند آسمان است که نیمه بالایی تصویر را تشکیل داده‌است و خورشید زرد درخشان که دقیقا در وسط این رنگ آبی قرار گرفته‌است. گوسفندان از گرمای ظهر زیر درخت به سایه پناه برده‌اند و مشغول نشخوار چریده‌های صبح هستند. گاه‌گدار صدای بع‌بعی به گوشم می‌رسد. میان علفهای مرطوب دراز می‌کشم. اکنون همان منظره پیشین را از لابلای ساقه‌‌های سبز علف‌ها می‌بینم. نزدیکی‌ام به زمین حسی از قدمت خاک را القا می‌کند. فکر می‌کنم اگر چوپان با گله گوسفندانش آنجا نبود، منظره‌ی این درخت و صخره‌ها می‌توانست منظره‌ای از میلیون‌ها سال پیش همین سرزمین باشد، زمانی که نه آدمیزادی وجود داشت و نه گوسفندی. به یقین این کوه با قله صخره‌ای‌اش میلیونها سال قبل هم اینجا بوده است، حال گیرم به بلندی امروز نبوده و درختی چون این درخت نیز. پس از یخبندانی میلیون‌ها ساله که طی آن تمامی این کوه‌ها و دره‌ها در زیر پوشش ضخیمی از یخ، منجمد بودند، یخی به قطر چندکیلومتر که از قطب شمال تا قطب جنوب ادامه داشت. آری پس از سپری شدن دوران یخبندان، زمین دوباره گرم شده بود. چه بسا در زیر تابش همین خورشیدی که اکنون پوستم را می‌سوزاند و در همین ساعات ظهر، زیر سایه درختی چنین به جای این گوسفندان انواعی از حیوانات ماقبل تاریخی چون دایناسورها خوابیده بودند. و طبعا آنوقت‌ها اسم اینجا طالقان هم نبوده. یعنی هنوز هیچ جایی اسمی نداشت. اسم‌گذاری‌ها از دستاوردهای ما آدمیان بود که هنوز نیامده بودیم. سروکله‌امان خیلی بعدتر پیدا می‌شود.
اما نه، آن دوران اینجا به یقین جنگلی انبوه و تاریک بوده که در آن چشم چشم را نمی‌دید، چیزی مثل جنگل آمازون که بازمانده‌ همان دوران است. و یا شاید بعد از آب شدن یخ‌ها دره‌ای که طالقان می‌نامیم‌ در اعماق اقیانوسی از آب قرار گرفته بود.
پس شاید بتوان تصور کرد که چنین منظره‌ای که اکنون در پیش رویم است خیلی دیرتر، یعنی مثلا ده‌ها هزار سال قبل وجود داشته‌است. در آن دوران دیگر دنیا نامگذاری‌ها شده بود. معلوم نیست اسم اینجا چه بوده، بعید است نمامش طالقان بوده
‌ باشد. پس در ذهن خویش منظره روبروی‌ام را، آن درخت کهنسال با تنه پرگره در سمت چپ و تپه در پس‌زمینه که در امتدادش در سمت راست به صخره‌های بزرگ سنگی ختم می‌شود، و آسمان آبی در بالای همه اینها را، به ده‌ها هزار سال پیش می‌برم. خورشید در آن دوران هم این بوده که اکنون نیز می‌تابد. البته گوسفند هم وجود داشت، ولی نه به در گله‌های اهلی. انسانها هم هنوز لباس چوپانی تن نکرده و لخت می‌گشتند.
پس بیاییم جلوتر، مثلا ده‌هزار سال قبل. در این زمان چنین تصویری بسیار محتمل‌تر بوده است. البته هنوز هم اسم این محل طالقان نیست ولی اجداد ما به یقین در همین منظره روبرویم گوسفند می‌چراندند. آنها خیلی پیش‌تر غارها را ترک کردند. به تازگی هم از زندگی کوچ نشیتی دست کشیده و ساکن شده بودند. در دامنه کوه‌ها بذری می‌کاشتند که محصول اندکی می‌داد. خودشان و حیواناتشان در خانه‌هایی دخمه مانند که تا نیم آن در زمین کنده شده بود پناه می‌یافتند و زمستان سخت و بی‌رحم کوهستانی را سپری می‌کردند. خانه یک اتاق بیشتر نداشت، در آن حیوان و انسان در کنار یکدیگر به مسالمت زندگی می‌کردند و از دم و بازدم هم گرم می‌شدند.
بعدتر دوران مهاجرت‌های بزرگ اقوام فرا رسید. آریایی‌ها از سمت هند به این سرزمین می‌آمدند. عده‌ای ماندگار می‌شوند و عده‌ای نیز به راه خویش ادامه داده و به آسیای صغیر و اروپا می‌روند. یا صعب‌العبوری و زندگی سخت کوهستان و یا جنگجویی و سرسختی نیاکان من باعث شد تا دره طالقان از تاثیرات اولیه این مهاجرت در امان بماند و زبان و فرهنگ خویش را حفظ کند. اما در طول زمان انسان‌ها با هم آشنا شدند و مخلوط شدند. زن گرفتند و زن دادند. آریایی‌ها نیز خودی گشتند و بخشی از نیاکان من شدند. آنها از جلگه‌های حاصلخیز هندوستان می‌امدند و با تکنیک‌های کشاورزی آشنا بودند. وضع معیشت مردم بهتر شد. اکنون با کمک گاو زمین را شخم می‌زدند و نهربندی می‌کردند. آبیاری، کشاورزی را کمتر از قبل وابسته به نزولات آسمانی و شرایط طبیعی می‌کرد. محصول مازاد بر مصرف کشاورزان باعث رونق داد و ستد شد و البته سنگ بنای استثمار و بهره‌کشی هم گذاشته شد. حکومت‌های مرکزی شکل گرفتند، شهرها ساخته شدند. زمین‌ها صاحب پیدا کردند و دهقان برای صاحب زمین کار کرد تا بخشی از مازاد محصول در نزد صاحب زمین انباشته شود. شاه سایه خدا شد و قوانین او عبارت شدند از: سرانه، باج و خراج، حق مالک و حق حاکم...
انباشت ثروت خود باعث پیشرفت فنی و فرهنگی نیز شد. پس تاریخ مدون همزمان با دوران امپراطوری‌ها آغاز شد. یونان و رم در سویی و ایران در سوی دیگر. دهقان با شکم گرسنه می‌کاشت و فرزند سربازش با شکم گرسنه در جبهه جنگ‌ جان می‌باخت. چه بسا کنار همین جوی آب که من دراز کشیده‌ام، ماموران دژبانی هخامنشی که برای سرباز گیری آمده بودند لحظه‌ای اطراق کرده و دنبال راه چاره‌ای گشته باشند، چرا که روستائیان به محض خبردار شدن از آمدن دژبانان جوانان را در کوه‌ها پنهان می‌کرده‌اند.
بعید می‌دانم که سروکله اسکندر اینجا پیدا شده باشد. جوانک عجله داشت و می‌خواست در عمرکوتاهش تمام دنیا را فتح کند، پس ناچار به شهرهای بزرگ قناعت می‌کرد و لشکرش را تنها در شاهراه‌ها به حرکت در می‌اورد و نه کوهستانهای سربه فلک کشیده سفید پوش و زیبایی چون طالقان. اما به یقین خسارات شعله‌های جنگی که به حریق و خاکستر شدن پاسارگارد ختم شد به اینجا نیز رسید.
بعدها که سربازگیری سازماندهی شده بود. اربابان و موبدان زرتشتی در هر روستا جوانانی را از میان خانواده‌های تهیدست تعیین ‌کردند‌ و به دست ماموران ساسانی ‌‌سپردند و بعد این قافله در راهش به سوی پایتخت در کنار همین جوی آب لحظه‌ای اتراق کرده و جوانی از نیاکان من با چشمانی اشک ‌آلود برای آخرین بار نگاهی به این کوه و صخره‌های سنگی سرزمین اجدادیش انداخته است. چند ماه بعد در میدان جنگ پیش از آنکه جوان به نیزه سربازی عرب از پای درآید می‌بیند که چگونه پادشاه بی‌لیاقت ساسانی فرار را بر قرار ترجیح ‌داده و لشکر را تنها می‌گذارد.
اعراب می‌ایند، اما نه همچون آریایی‌ها به سودای ماندگار ‌شدن. مردم ایران مسلمان می‌شوند اما طالقانی‌ها به همراهی طالش از پذیرفتن دین جدید سرباز می‌زنند. این تمرد بیشتر از آنکه از اعتقادشان به دین قدیم باشد از کله شقی کوه‌نشینان سرچشمه می‌گیرد. وگرنه این دهقانان مقتصد و سختی کشیده در زیر ولایت موبدان فاسد زرتشتی جز گرسنگی و ظلم ندیده بودند.
طالقان در آن روزها مرکز امنی برای فراریان می‌شود. در کوه‌ها رهگذرانی غریبه‌ مشاهده می‌شدند. گاه جنگجویان جوانمرد آزاده اما یک لاقبا که نمی‌خواستند زیر یوغ بیگانه زندگی کنند و گاه حاکمی, وزیری یا موبدی و یا چه بسا حکیمی بلندپایه، خلاصه مجموعه‌ای ناهمگون از کسانی که نمی‌خواستند و یا نمی‌تواستند در مناطق تحت حکومت اعراب زندگی کنند سروکله‌اشان در کوه های طالقان پیدا شد. افسانه گنج‌های طالقان ریشه در همین دوران دارد. مجسم می‌کنم مردان و زنانی که از سرزمین های مسطح حاشیه کویر، از شهر‌های آباد و پررونق آن روزگار که آوازه طالقان و دیلمان را شنیدند، تمامی اندوخته‌اشان را با سکه‌های زر تاخت زدند، سکه‌ها را در جوف شال پنهان کرده‌ و فراری شدند. گاه مسافری تنها به پای پیاده و گاه دولتمندانی با چندین اسب و قاطر و فراش و حشم و خدم. پس بعید نیست اگر تنی چند از این مهاجران پناهجو کنار این چشمه دمی نشسته باشند و نفسی تازه کرده و شاید همچون من مفتون تماشای مناظر اطراف نیز شده باشند، لحظاتی دلشوره‌ها و هراس‌هایشان را فراموش کردند و بعد دوباره راهشان به سوی ارتفاعات غیرقابل دسترس و امن را ادامه دادند.
گذشت زمان حلال مشکلات است. طالقانی‌ها هم بالاخره مسلمان شدند. نه تنها مسلمان شدند بلکه از مومن‌ترین و پرشورترین پشتیبانان فرزندان پیغمبر شدند، تا آنجا که بشارت داده شد که
در روز محشر طالقانی‌ها از ملازمان امام زمان خواهند بود...
و بعد مصیبت مغولها... چشم‌هایم را که می‌بندم به عیان سواران چابک مغول را می‌بینم: در پهنه دشت می‌تازند. شمشیرهای عریانشان در زیر نور آفتاب برق می‌زند. بر زین‌ها اسب رو به جلو خم شده‌اند. چون تیری رهاشده از چله کمان را ‌می‌مانند. می‌تازند یک نفس تا به درخت برسند. سرکرده سواران بی هیچ کلامی سر چوپان را به ضرب شمشیر از تن جدا می‌کند و سوارانش بی آنکه از اسب پیاده شوند گوسفندها را بر قاچ زین می‌کشند و با همان سرعتی که پیدایشان شده بود دوباره در گردوغبار ناپدید می‌شوند.
باز هم چندصد سالی جلو بیاییم. مغولها و تاتارها نیز یا به استپ‌های خویش بازگشتند و یا ماندگار شده و به بخشی از نیاکان من مبدل گشتند. گله‌هایی که در دامنه سرسبز کوه‌ها به چرا مشغولند دوباره پر گوسفند شده اند. اکنون بیشتر قسمت‌های طالقان خرده مالکی است. هر روستا قسمتی از کوه‌های مجاور را به عنوان مرتع و چراگاه صاحب است که ساکنان ده به طور دسته جمعی از آن استفاده می‌کنند. از یک سو (گُو گَل / GO Gal) که گله‌ای متشکل از گاو و گوسفندهای همه ساکنان روستاست در این مراتع اشتراکی می‌چرد و از سوی دیگر از اینجا علف برای آذوقه زمستان حیوانات چیده می‌شود و بوته‌های گون
(Gawan) برای تامین سوخت تنور. علاوه بر این مراتع مشترک هر خانواده نیز مقداری زمین کشاورزی اعم از دیمی‌زار و آبی‌زار دارد که برای مصرف شخصی می‌کارد. زمین‌هایی که از پدر به پسران به ارث می‌رسد و به همین دلیل مرتب به قطعات کوچکتری تقسیم ‌می‌شود. بر خلاف امروز آن روزها هر بوته‌ای که از زمین بیرون می‌امد نامی داشت و کاربردی.
معمولا هر ده یک مالک بزرکتر و یا مالک عمده داشته‌ که نقش ریش سفید و یا به نوعی کدخدا را بازی می‌کرده است. تقسیم آب (که اهمیتی حیاتی داشت) و یا تقسیم کوهستان بین خانواده‌ها برای علف چینی معمولا توسط شورایی از ریش‌سفیدها و بزرگان هر خانواده (یا طایفه) انجام می‌گرفت و اختالافات معمولا به صورت کدخدامنشی و با تمکین کردن به بزرگترها و ریش‌سفید‌ها حل و فصل می‌شده‌است.
در همین دوران نیز عزیز و نگار پا به جهان گذاشتند، عشق ورزیدند و مردند.
اگر موارد قبلی موکول به اگر و شاید بود ولی در این مورد شک ندارم، عزیزونگار در کنار همین آب گوارا نشستند. حال یا دست در دست همدیگر و یا هر یک به تنهایی و سردرگریبان از غم فراق همدیگر. فراقی که به مرگی مشترک در آبهای پرتلاطم‌تر شاهرود به وصالی ابدی رسید.
و گویی با مرگ عزیزونگار، بمثابه آخرین نسل عشق‌های اسطوره‌ای، دوران جدید و مدرن در طالقان نیز فرا ‌می‌رسد. تجددطلبی و افکار آزادیخواهانه به دلیل رابطه اقتصادی طالقان با شمال در اینجا خیلی زود ریشه می‌دواند. شمال به خاطر نزدیکی با روسیه در معرض افکار روشنفکرانه حهان بود. شهر باکو آن روزها آش درهم‌جوشی از عقاید و مسلک‌های متضاد فکری سیاسی/ انقلابی/ اجتماعی آنروزگار، از لیبرالیسم گرفته تا بلشویسم و آنارشیسم بود. بعدتر خود طالقان نیز مدتی میزبان قشون روس‌ می شود. نه ارتش تزاری که چندی قبل‌تر در ترکمنچای بخش‌هایی از خاک ایران را تصرف کرد، بلکه ارتش سرخ روسیه شوروی. این یعنی دهقانانی که یوغ سلطه تزاریسم و نظام نیمه بردگی سرواژ را به دور انداخته بودند و هنوز چکمه‌های استالین امیدهایشان را لگدمال نکرده بود. مگر ارتش ناپلئونی نیز چند سده پیشتر (علی‌رغم پشت پازدن ناپلئون به ارزش‌های انقلاب فرانسه)، در لشکرکشی‌هایش ارزش‌های انسانی انقلاب کبیر را همراه با سرود مارسی در اقصی نقاط اروپا رواج نداد؟ تاریخ دقیق و علت آمدن قشون روسیه شوروی به طالقان را نمی‌دانم، اما خودم از مادربزرگ شنیدم و تاکید کرد که: معمولا توی ده نمی‌آمدند و اگر هم می‌آمدند وارد خانه‌ها نمی‌شدند. روی پشت بام می‌خوابیدند. اگر چیزی از مردم می‌گرفتند بهایش را می‌پرداختند...
آری پس از مرگ عاشقانه عزیزونگار تلاطم دوران پرالتهاب مدرنیته در این منظره زیبای چندمیلیون ساله نیز آغاز شد. مشروطه و ستارخان‌اش، نهضت جنگل و میرزا کوچک‌خان و البته دکتر حشمت‌اش. رضاخان میرپنجی که بنا به اراده سفیرکبیر انگلیس رضاشاه شد تا پس از پایان یافتن جنگ جهانی‌دوم و حضور متفقبن در تهران، دوباره با اراده سفیر کبیر انگلیس خلع شده و بشود رضاخان ... و تو گویی بعدها جای خالی میرزا کوچک خان و دکتر حشمت‌اش که به دست رضاخان کشته شدند را کس دیگری پر می‌کند: مصدق و دکتر فاطمی‌اش‌... و بعد کودتای 28 مرداد توسط کیم روزولت آمریکایی‌ و فرزند رضاخان...
در میان شخصیت‌های دوران معاصر به دکتر حشمت و دکتر فاطمی علاقه‌ خاصی داشته‌ام. شباهت‌هایشان هم چشمگیر است: شجاعت و نجابتشان، فکر بلند و دورنگری‌اشان، هوش سرشار و علمشان و... استواریشان! اعدام ناجوانمردانه هردو پس از شکست نهضت مردم به دست مهره‌‌های قدرت‌های بیگانه نیز گویی سرنوشت مشترک این دو شد تا تمثیلی گردند که: بهای وطن دوستی در این خاک کهنسال چیست!
من حشمت جنگلی را حتی بیشتر از میرزای جنگل دوست دارم. با چشمان بسته پیش خود مجسم می‌کنم که دکتر حشمت یکبار وقتی خسته از جنگ‌های پارتیزانی، از محاصره قزاق‌ها رهید، برای استراحتی کوتاه به موطنش باز ‌گشت. پس سردار در مسیرش به سوی شهرآسر اینجا توقفی ‌کرد. اندامش از جنگ و زندگی دشوار پارتیزانی پرجراحت بود و دست‌ و صورتش هنوز دوداندود و آغشته به بوی باروت. پس در همین چشمه دست و رویی ‌شست. این درخت آنموقع نهالی بیش نبوده است ولی این صخره‌ها دقیقا همان شکل هستند که ٱنروز و او به همه اینها نگاهی انداخته‌است، دستی بر این سبزه‌ها کشیده و عطر پونه‌های وحشی را به نفسی عمیق به درون سینه کشیده‌است و با درک اینکه دوباره در وطن است لبخندی به رضایت بر لبانش نقش بسته ...

از صدای زنگوله‌ای در کنار گوشم به خود می‌آیم. گله استراحتگاه خود در زیر درخت را ترک کرده و برای نوشیدن آب کنار جوی آمده است. در محاصره گوسفند‌ها مانده‌ام. بزی کنجکاو کفشم را می‌جود. بلند می‌شوم و احساس می‌کنم که پوست صورتم زیر آفتاب تند کوهستان حسابی سوخته است. با چوپان احوالپرسی می‌کنم.برخلاف تصورم محلی نیست. مردی افعان است و بسیار محجوب. از کارش ناراضی است، چرا که حقوقش ناچیز است. ولی از زندگی در اینجا خوشحال است. وقتی از سرگذشت خانواده‌اش و مصایب جنگ و انفجار بمب‌ها می‌گوید می‌بینم که کوه‌های سوت و کور وطن من بمثابه بهشتی است که خداوند
از پس جهنمی که این بنده بیچاره‌ تحمل کرده‌ به او ارزانی داشته‌‌است.
کمی بعد پسر بزرگ صاحب گله هم می‌آید. برای چوپان غذا آورده است و یا شاید به بهانه آوردن غذا برای سرکشی آمده است. با قاطر یا اسب نه، بلکه با موتور! جوانی بیست‌و دوساله به نظر می‌رسد. او هم از اوضاع ناراضی است و معتقد است که تمامی عایدی گله را به چوپان افغان می‌دهند و برای خودشان
جز دردسر و زحمت چیزی باقی نمی‌ماند. تصمیمش را گرفته و پدرش را هم راضی کرده‌است: به زودی گوسفندها را می‌فروشند و با پولش پیکانی می‌خرد تا در آژانس مسافرکشی کند.

*- نوشته‌فوق چکیده تصورات و خیالات من در آن روز تابستانی است و نه نگارش تاریخ مبتنی بر مستندات و تحقیقات تاریخی! پس خوشحال هم می‌شوم اگر که دوستان متن مرا در صورت لزوم در همین بخش نظرات تصحیح و تکمیل کنند.

۱۳۸۷/۰۳/۰۵

خاطره ای از مار(2)

مادرم در دوران کودکی به سر میبرد .خانه های قدیمی را که حتما دیده اید . تیر های چوبی فراوانی دارد. روزی بر روی تیرچه های چوبی سقف ایوان خانه پدر بزرگ مرحوم ماری نمایان شد . همه دست پاچه شدند ومانند آب بر روی روغن میریزی این طرف و آن طرف میپریدند. زن دایی تعریف میکند که مادرم مار را مخاطب قرار میدهد و میگوید: ای مار ما که با تو کاری نداریم ، تو هم با ما کاری نداشته باش. مار هم متواری میشود. و از آن پس این خاطره ای میشود. خاطره ای که زندایی از آن متعجب است.

۱۳۸۷/۰۲/۳۱

خاطرات شيرين

يكي از ويژگيهاي بارز اكثر مردم طالقان سادگي و ساده دلي آنان است.
خاطره زير از يكي از پيرزنهاي روستاي مجاور ماست كه به رحمت خدا رفته ولي ساده دلي اش، به يادگار مانده.
وقتي پسرش براي اولين بار ماشين به روستايشان آورده، شب هنگام بوده و نور چراغ ماشين بر پرچينهاي باغ افتاده بوده است. حتماً ميدانيد كه اين بوته هاي پرچين به دليل نازك و خشك بودن سريع آتش مي گيرند.
خلاصه پير زن با ترس پسرش را صدا مي زند و مي گويد: "ببه خموش كن پرچينان تش اگيت!"
خموش: (Khamush)
  • پرچينان: پرچين ها (parchinan)
  • تش: (Tash) آتش
  • تش اگيت: (tash agit) آتش گرفت
  • ببه: (baba) بچه

۱۳۸۷/۰۲/۲۷

ده آرتون اول کجا بود؟

گفتم روستای آرتون از همه روستا های میان و پایین طالقان بالاتره اما در نقشه ارتفاع روستای میناوند در کوه مقابل برابرآرتون است(2240). روزی روزگاری در نزدیکی محلی که الان " سد میراش " نام دارد روستای آرتون قرار داشت(خیلی پایینتر از مکان فعلی). این طور که نقل کرده اند یک انسان نیک (از صالحان) دم دمای غروب به آرتون میرسد. دم این خانه و آن خانه کسی او را برای شب جا نمیدهد. خلاصه به دیواری تکیه داد تا اینکه چوپان از صحرا برگشت. قضیه را جویا شد و انسان صالح رادر خانه اش اسکان داد. فردا صبح انسان صالح به چوپان میگوید خانه ات را از این ده به جای دیگر تغییر بده. چوپان نیز چنین میکند. فردای آنروز مردم میبینند که همه جا پر از مار شده . به قولی مار از در و دیوار بالا میرود.همه از روستا متواری میشوند . بعدا انسان دیگری تمام املاک را میخرد و روستای جدید را در مکان فعلی بنا می نهد. امروزه اثر خانه های قدیمی و لانه های مار که آن را در بر گرفته اند مشهود است. ازطرفی زمینهای بالا دست مکان قدیمی ، زمین های کشاورزی هستند و برای همین خانه ها را بر روی جایی که برای کشاورزی نبود و در ارتفاع بالا ساختند . داستان را در همینجا به پایان میبرم و صفحه کلید را بر زمین مینهم.

۱۳۸۷/۰۲/۲۵

بعدازظهري باراني

نشسته ام. گاه به كوه‌هاي محصور كننده مي‌نگرم و گاه به زيبايي مسحور كننده‌شان.
از ايوان خانه تمامي كوههاي باران خورده پيداست. حتي دوردست‌ترين كوه كه چون ديواري خاكستري رنگ در مه غوطه‌ور است و هنوز مي‌توان رده‌هاي سفيد را بر تن تيره‌اش ديد.
كوههاي نزديكتر اما لباس سپيد را بركنده و سبزي بهاري را بر تن كرده‌اند. قماشي سبز با گلهاي رنگ‌رنگ ملموسي كه پروانه‌ها را به سوي خود مي‌كشاند و كامشان را شيرين مي‌گرداند.
از اينجا باغهاي پايين‌دست هم پيداست. درختاني كه هم پاي شرشر باران مي‌رقصند و با هر برق سفيد مي‌شوند و با هر رعد سبز. از اينجا حتي مي‌توان لطافت زردگل‌هاي باران خورده را حس كرد. قطرات باران پاك بوسه بر گلبرگها مي‌زنند، بعد با پاكي خاك پيوند مي‌خورند و طراوت را بر تمامي اين فضاي معطر از سخاوت گلها پراكنده مي‌سازند.

۱۳۸۷/۰۲/۲۳

ماجرای پسرک ساده دل و خر زیرک

خاطره‌ای که تعریف می‌کنم خاطره‌ای محو از دوران کودکی بیش نیست و به یقین هیچ ارزشی جز برای خود من ندارد چرا که هیچ گونه اطلاعاتی در باب طالقان، فرهنگ و زبان و یا تاریح آن به دست نمی‌دهد. در خوشبینانه ترین شکل این خاطره تصویری واقعی از کودکی ننر و شهرنشین در دامان طبیعت سخت طالقان به دست می‌دهد.
از فامیل درجه اول ما فقط یک عمه داشتیم که طالقان ماندگار شده بود. تابستانها که ما تعطیلات را طالقان بودیم خانه عمه مرکز آمال ما بود. غروب که می شد، وقتی صدای "گو گل" که بر می‌گشت ده را بر می‌داشت و همه جا پر از جنب و جوش می شد و کمی بعد که عمه سطل به دست راهی طویله می شد ما بچه‌ها نیز مثل سایه دنبالش روان می‌شدیم و بی‌صبرانه منتظر می‌ماندیم. عمه سطل را زیر پستانهای متورم گاو می‌گذاشت و آنها را ابتدا مالشی می‌داد و گاه چند کلامی هم با گاو صحبت می‌کرد و بعد صدای متوالی شیر که از پستان گاو سرازیر می شد به گوش می‌رسید، شره‌های شیر ابتدا به سطل فلزی می‌خورد و صدایی آهنگین داشت و بعد که شیر در سطل جمع می‌شد این صدا تغییر می‌یافت و بم می‌شد. عمه کارش با یک گاو که تمام می‌شد شیر را در سطلی دیگر می‌ریخت و سراغ گاو دیگر می‌رفت و ما بی‌صبرانه منتظر همین فرصت بودیم. دور سطل جمع می شدیم و با انگشت کف‌های شیر گرم و خوشبو را به دهان می کشیدیم.
شوهر عمه خر و قاطر هم داشت. یادم است که یکبار در کوهی سنگلاخ سوار بر خر راهی بودیم من می‌ترسیدم و به نظرم می‌آمد که این خر با آن نعل‌های کوچک و آهنین روی سنگ‌ها تکیه گاه محکمی ندارد و هر آن ممکن است بیافتد. شوهر عمه‌ام گفت که این حیوان خودش می‌فهمد که کجا برود و اگر جایی امکان سرخوردنش باشد هر کاری که کنی خودش به آن راه نمی‌رود. از آن به بعد دیگر خیالم راحت شد و ضمن اطمینان قلبی، احترام و علاقه خاصی هم به این خر دانا پیدا کردم. در همان ذهن کودکانه‌ام نوعی دوستی و نزدیکی با این خر احساس می‌کردم. مخفیانه سیب و میوه های دیگر را برایش می‌اوردم و خر هم با چشمانی خاکسارانه نگاهم می‌کرد و میوه‌ها را به نرمی از دستم می‌گرفت و با اشتهای فراوان قرچ قرچ کنان می‌خورد. فکر می کردم که او هم با من دوست شده‌ و به من علاقه مند است. آن موقع خیلی کوچک بودم و برای سوار خر شدن همیشه می‌بایست شوهر عمه یا یکی دیگر از بزرگترها مرا بغل کرده و سوار خر بکند.
یک ظهر گرم تابستان وقتی همه به سایه خنک خانه‌ها پناه برده بودند من جیم شدم و با شوق و ذوق بسیار سراغ دوست خرم رفتم. تصمیم گرفته بودم که با خر به دشتی در نزدیکی بروم و به شیوه کابویی ها تاخت بزنم. نقشه‌ام کامل و حساب شده بود. خر را دزدکی از طویله بیرون آوردم و در گوشه‌ای خلوت و در کنار تخته سنگی نگه داشتم و بعد خودم رفتم بالای سنگ تا از آنجا سوار خر بشوم. خر نیز با صبر و حوصله فراوان منتظر ماند و همینکه من بالای سنگ رسیدم و خواستم سوارش بشوم دوقدم رفت جلو و ایستاد. من این را به حساب تصادف گذاشتم و دوباره آمدم پایین افسارش را گرفتم و دورش دادم و دوباره کنار سنگ پارکش کردم و دوباره رفتم سراغ سنگ و رفتم بالا و دوباره همینکه رسیدم بالا خر موذی دو قدم رفت جلو و ایستاد و سرش را برگرداند و با چشمانی ریشخند‌آمیز مرا نگاه کرد...
حدود یک ساعتی در آن ظل ظهر و گرما این قضیه تکرار شد. حسابی خسته شده بودم. از آفتاب تابستانی و سوزان طالقان خیس عرق شده بودم. عرق توی چشمهایم می‌رفت و پوست آفتابسوخته صورتم را می‌سوزاند. دست و پاهایم از بالارفتن پی‌درپی از سنگ مجروح شده بود و این خر زبل با خونسردی باورنکردنی در تمام مدت همان دو قدم جلو رفتن را مرتب تکرار می‌کرد و به هیچ وجه خیال سواری دادن به این یک الف بچه را نداشت. بالاخره طاقتم تمام شد و جلویش ایستادم و با خشم به چشمانش نگاه کردم. به نظرم آمد که با ریشخند نگاهش را از من دزدید و معطوف زمین کرد.
یادم آمد که وقتی شوهرعمه با چوب او را می‌زد چقدر ناراحت می شدم و دلم برایش می‌سوخت. یکدفعه همه خستگی این یکساعت را احساس کردم و ناتوانی ام را در برابر این خر زیرک که گویی دستم را از همان اول خوانده بود و آدم به حسابم نیاورده بود و البته نامردی او و پشت پا زدن به دوستی‌ها و بالاخره نقش بر آب شدن نقشه‌ای که روزها رویش حساب بازکرده بودم... بغضم ترکید و همان کنار راه نشستم و یک دل سیر گریه کردم.

۱۳۸۷/۰۲/۱۸

خاطره

آقاي پارساي عزيز در قسمت نظرات بعدازظهري در طالقان نوشته خانم رويا اشاره به خوردن گردو و سياه شدن دستها كرده اند كه من را ياد كودكي ام انداخت.
همانطور كه ميدانيم و رويا جان نيز در نوشته چون مورچگان بايد اندوخت به آن اشاره كرده آن موقع ها بايد در مصرف همه چيز قناعت مي شد تا بتوانند سياه زمستان را سپري كنند. مادر بزرگ من هم از اين قاعده مستثني نبود و وقتي تابستانها به طالقان مي رفتيم و گاهي حتي 2 تا 3 ماه هم آنجا مي مانديم بيشتر به قبيله اي شبيه مي شديم كه براي شبيخون زدن به جايي مي روند چون فقط من و خواهرها و برادرم نبوديم پسرعمه ها دختر عمه ها پسر عمو و دختر عموها خلاصه شايد 10 - 15 نفري مي شديم اگر هر كدام فقط 50 تا گردو هم مي خورديم مي شد 500 عدد كه خوب تعداد كمي همي نبود.
ميدانيد كه خوردن گردوي تازه آن هم با پوست سبز رنگ چه دردسرهايي دارد! سياه شدن و زشت شدن دستها و ...
مادربزرگ و عمه هايم براي اينكه ما به گردو ها شبيخون نزنيم حالا فرقي نمي كرد مال باغ خودمان باشد يا غير به دروغي متوسل مي شدند كه خيلي از آن وحشت داشتم حتي گاهي شبها از ترس خوابم نمي برد.
مي گفتند يك جانوري است به نام چنگ واكرك (change vakarak) كه ناخنهاي دراز و محكمي دارد، شبها وقتي بچه هايي كه گردو خورده اند و از سياهي دستهايشان پيداست كه دزدكي اين كار را كرده اند مي خوابند اين جانور به سراغ آنها مي رود كف دست ها را با ناخنهايش خراش مي دهد و بعد به روي زخمها نمك مي ريزد!!!!
حالا فكرش را بكنيد با دانستن اين داستان با چه حول و هراسي گردو مي خورديم و با چه هول و هراسي شب را به صبح مي رسانديم.صبح كه از خواب برمي خواستيم، مي ديديم هيچ اتفاقي نيافتاده، ولي با نگراني دوباره از بعداز ظهر ترسان ترسان به سراغ درختهاي گردو مي رفتيم.

۱۳۸۷/۰۲/۰۷

خاطره

عمه ام کوچک بود و خیلی دلش میخواست به همراه دیگران به کوه برود. اما پدر بزرگم با این امر موافق نبود . حالا به چه دلیل نمیدانم. شاید به دلیل سن کمش. خلاصه بعد از مدتی عمویم میخواست به کوه برود. عمه ام هم میخواست هر جور شده برود و سعی کرد پدر بزرگ را راضی کند. بنابراین به پدر بزرگم گفت که فردا 20 نفر میخواهیم بریم کوه. شما اجازه بدید که من هم با آنها بروم. پدر بزرگم از عمه سوال میکند که خوب این بیست نفر کی هستند؟ عمه پاسخ میدهد: یکی منم ، یکی داداش و مکث میکند . پدر بزرگم میپرسد بقیه کی هستند؟ عمه که دیگه کم آورده بود با کمی دلخوری میگوید : خوب فعلا معلوم نیست دیگه. فقط ما دونفر هستیم! شاید فردا صبح بقیه رو پیدا کردیم.

۱۳۸۷/۰۱/۲۷

كودكي مادر

مادرم هنوز مادر نشده. بهتر بگويم، بزرگ نشده. او كه خود جزئي از طبيعت است، سرزنده و دلشاد در فراز و فرود طبيعت جست و خيز مي كند و جست و جو. گوشه هاي دامنش گره بر گردن ظريف مادر دارد تا بستري دوباره براي سبزي هاي خفته بركوه باشد. اينجا و آنجا گاه شورك (1) و گاه گوپلك (2) جمع مي كند. هرچه را مي شناسد، بر ميچيند. او لاله هاي وحشي زرد و سرخ را هم مي شناسد و ميداند كه روح نواز خانه خواهد شد.
در لابه لاي بوته ها و سنگها چشمان خيره اي، چشمانش را خيره مي كند. كبكي پوش كرده، ساكت و بي حركت. او كبكها را هم مي شناسد. كبك نااميد از استتار خويش، به اولين گامي با حركات تند بال و پر، جوجه هايش را پر مي دهد. فراري مي دهد. زندگي مي دهد تا به جوجه هايش زندگي دهد. اكنون التهاب نبض كبك دستان مادر را گرم مي كند. مادر شادان و دوان به سوي پدرش روان مي شود. سوال پدر، مادر را غافلگير مي كند و جواب مادر، پدر را متعجب!
- زرچ م چه كني؟ (3) (Zarech o ma che koni)
- م هديم خوارم بخوره. (4) (ma hadim khuarom bokhora)
- اگه خوارت بيميره، وچش بي مار گرده، تو خوش داري؟ (5)
(age khuaret bimira, wachesh bi mar garda, to khosh dari?)
پدر با كلامي تمامي احساس و طبع برگرفته از طبيعت را بازپس مي دهد. او آنچنان با طبيعت عجين است كه كبك را با فرزند خويش يكي مي داند. اما مادر خردتر (6) از فهم طبيعت،‌ براي بازگرداندن كبك به جوجه هايش ترديد دارد، گرچه با قدمهايي سست راه آمده را باز مي پيمايد.


1- شورك (shoorak): نام يك گياه كوهي است با برگهاي بلند و باريك
2- گوپلك (goopelak): نوعي قارچ كوهي كه معمولاً كوچك و سفيد و براق هستند. (در بعضي مناطق به آن كرگ كين korge kin مي گويند.)
3- كبك را براي چه مي خواهي؟
4- مي خوام بدهم خواهرم بخورد.
5- تو خوشت مي آيد، اگر خواهرت بميرد و بچه اش بي مادر گردد؟
6- خرد (به ضمه خ): كوچك

خاطرات پدربزگها!!

با سلام،
اين يكي خاطره مال اون يكي بابابزرگمه:

آقاجان در دوران اجباري (اسمش روشه. مجبور بوده بره، وگرنه دل از طالقان نمي كنده!) در خبازخانه (نانوايي) كار مي كرده و خميرگير بوده. دقيقاً همون دوره اي كه رضاخان يه شاطر رو انداخته بوده تو تنور. رضا خان صبح اول صبح مياد بازديد. نون خراب بوده (به گمانم سوخته بوده) به شاطر ايراد مي گيره اين چه نوني؟ شاطر هم از ترس جونش تقصير رو مي اندازه گردن خمير گير. همون بابابزرگ بنده.
آقاجان هم پيش خودش فكر مي كنه جوابش و بدم بهتره. من كه افتادم تو تنور حداقل بزار حرفم و بزنم.
خلاصه مي ره جلو و نوني كه تازه از تنور درومده بود يعني تنور دوم،‌سوم كه نون خوبي هم بوده، رو نشون ميده و مي گه:" اين خمير همون خميره. هميشه تنور اول چون حرارتش زياده نون مي سوزه. بعد كه حرارت تنور كمتر مي شه، نون خوب درمياد." (مثل اينكه اون موقع با هيزم تنور و گرم مي كردند)
از قراري رضا خان از شجاعت آقاجان خوشش مياد و مي گه اين مرد بياد باغبان كاخ بشه، خلاصه پاي آقاجان ما اينطوري به كاخ هم باز شد!

۱۳۸۷/۰۱/۲۶

خاطرات پدربزرگها!

اين خاطره كم و بيش بايد به صورت زير باشد. چون پدر بزرگم چند سالي هست كه به رحمت خدا رفته و نقل قول از ديگر اعضاي خانواده شنيده ام.

پدربزرگ خدابيامرزم در دوره سربازي مريض ميشه و ميفرستنش مريض خونه پادگان. دكتر معاينه مي كنه و مي گه بايد غذاي مقوي بخوره. آب جوجه بهش بديد.
خدابيامرز هم كه حرف دكتر رو شنيده بوده احتمالاً منتظر غذاي خوبي بوده. ولي غذاي آن شب سوپ بسيار رقيق و بي رمقي بوده. آقا جان خدابيامرز ما هم غذا رو نمي خوره و ميزاره زير تختش. دست بر قضا فرداي آن روز رضا خان آمده بوده از بيمارستان بازديد كنه (فكر كنم آقاجان ما اطلاع داشته كه سوپ رو نخورده بوده!) به اتاق آقاجان كه مي رسه مي گه: "سرباز چطوري؟" ايشان مي گه: "والا مريضم دكتر گفته آب جوجه بخورم." در همين حين سوپ رو از زير تخت در مياره، نشون رضاخان ميده و ميگه:" ببين اصلاً جوجه از وسط اين سوپ رد شده؟"
همين اعتصاب يك شبه باعث مي شه ظهر آقاجان غذاي لذيذي بخورد.

۱۳۸۷/۰۱/۲۵

خاطره‌ای کوچک در باب "جایگاه خوردن و کار کردن در طالقان قدیم"

حتما می‌دانید که در گذشته بسیاری از مردهای طالقان در زمستان که کار کشاورزی تعطیل بود جهت کار راهی شمال می‌شدند. از این طریق پول مختصری به دست می‌آمد که برای خرید وسایلی چون کفش و لباس و ابزار یا موادی غذایی چون برنج و... که در خود روستا تولید نمی‌شد بکار می‌رفت. از طریق دامداری و کشاورزی در آن اوقات پولی به دست نمی‌آمد و مازاد محصولات دامی و یا کشاورزی اغلب معاوضه پایاپای می‌شدند.
خاطره‌ای از پدربزرگ مرحوم و خدا بیامرزم نقل می‌کنند. زمان رضاشاه بود و راه‌آهن شمال را می‌ساختند. مردان از روستای دنبلید هم به شمال می‌رفتند و برای گذاشتن ریل‌های راه‌آهن کار می‌کردند. معمولا مردان هر روستا به طور گروهی می‌رفتند و با هم در چادرها اقامت می‌کردند و جیره غذایی مشترک داشتند. کار در کوه وکمر بسیار دشوار بود و دوری از خانواده بر این دشواری می‌افزود. مردها اغلب بعد از کار شب‌ها دور هم جمع می شدند به گپ زدن و خاطره گویی و البته اگر رفیق خوش صدایی هم به همراهشان بود به نگارخوانی اوقات را می‌گذراندند تا غم فراق را تحمل‌پذیرتر کنند که نگارخوان دنبلید آقای سردشتی خدابیامرز بود.
پدربزرگ من باباعلی مردی بسیار کاری و جدی بود. سرکارگر که از کارش خیلی راضی بوده اسمش را می‌پرسد و می‌گوید به متصدی پخش غذا سفارش می‌کنم که غذای تو را چرب‌تر کند. وقت غذا که می‌شود مسئول غذا طبق معمول دیگ و ملاقه به دست در میان کارگران می‌چرخد و جیره غذای هر کس را در ظرفش می‌ریزد و به طور ضمنی می‌پرسد باباعلی کدامتان هستید. ظاهرا می‌خواسته بدون اینکه دیگران متوجه شوند به او غذای بیشتری بدهد. اما پدربزرگ با سادگی خاص خودش جواب می‌دهد باباعلی منم، روغنه اینجا دنه! ... این قضیه تا مدتها اسباب شوخی دوستان با او بوده‌است.
خانم مشایخ در نوشته قبلی به تعدد ضرب‌المثل‌ها در مورد کار و خوردن و اهمیت آن در طالقان اشاره کردند. هدف من از بازگویی این خاطره قدیمی به نوعی نشان دادن ارزش غذا و جایگاه کار در آن زمان بود. امروز که ما به راحتی به فروشگاهی می‌رویم و زننبیل خود را از شیرمرغ تا جان آدمیزاد پر می‌کنیم به دشواری می‌توانیم به جایگاه خوردوخوراک در آن دوران واقف شویم. ولی فکر می‌کنم این نوع حکایت‌ها و خاطره‌های به ظاهر بی‌اهمیت بهترین و جاندارترین تصویر ممکن را از آن دوران و ارزش‌های آن به دست می‌دهند.
خوشحال می‌شوم اگر دوستان دیگر هم از این نوع حکایت‌ها و خاطرات که سینه به سینه منتقل شده و یا حتی خاطراتی از دوران قدیم را که مستقیما از پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ‌ها شنیده‌اند در وبلاگ بگذارند. اینها در حقیقت تاریخی شفاهی ما هستند.
متاسقانه راه‌اندازی سد طالقان باعث دگرگونی بسیار سریع شیوه زندگی در طالقان شده است. تبدیل طالقان از محیطی بکر و کوهستانی به محیط تفریحی و گردشگری باعث نابودی سریع تمامی هنجارهای بومی خواهد بود که قرنها قدمت داشته‌اند، از همین رو حفظ و نگه‌داری مکتوب این تاریخ شفاهی ارزشی بسیار بیشتر یافته‌است.
من فکر می‌کنم مکتوب کردن این حکایات و خاطرات حرکتی پرارزش است، هرچند خود آن خاطره به نظر مطلب فوق‌العاده‌ای نیاید و امیدوارم شاهد نوشته‌های اینگونه دوستان هم باشم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلیه حقوق مطالب ، تصاویر و فایل‌های صوتی منتشر شده در وبلاگ متعلق به نویسندگان آن است و هرگونه استفاده از آن‌ها تنها با اجازه مستقیم نویسنده امکان‌پذیر می‌باشد.