‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۱۲/۲۶

با سلام
بنده تصمیم داشتم با جمعی از دوستان 2 3 روی از عید را در طالقان بگذرانیم اما متاسفانه هیچگونه اطلاعی درباره این منطقه ندارم این بود که اینجا مطرح کردم
می خواستم بدونم که در عید وضع آب و هوا در طالقان ا چگونه است؟ آیا قابلیت برپایی چادر در آنجا وجود دارد یا سرد است و بارندگی زیاد؟
و سوال دوم بنده اینکه در عید شلوغی آنجا چگونه است؟ آیا می توان جای دنج و خلوتی را یافت؟
و سوال سوم و آخر بنده اینکه آیا امنیت لازم در آنجا برای پرپایی چادر وجود دارد؟
با تشکر از دوستان

۱۳۸۷/۱۲/۲۴

۱۳۸۷/۱۱/۲۱

تشكر وقدرداني

خانواده عاطف :
بازماندگان شادروان مرحوم حاج محمدعلي اكبريان (عاطف) سپاس و تشكر فراوان خود را بابت همدرديها و حضورسبزتان كه در مراسم تشييع،تدفين و يادبودآن مرحوم ابراز فرموديد صميمانه اعلام مي نمايند.
بزرگواريهاي بي نظيري كه دوستان وياران عنايت داشته اند ، توانست غم فقدان آن عزيز ازدست رفته را بر ما هموار نمايد، و بدون شك روح آن مرحوم را درآرامش كامل قرا خواهد داد..
ازخداوند متعال خواهانيم كه فرصت خدمت در شاديهايتان را داشته باشيم.
بازماندگان مرحوم حاج محمد علي اكبريان (عاطف)

۱۳۸۷/۰۹/۱۹

سلام به مناسبت عید قربان

خسی در میقات
چهار و نيم صبح مكه بوديم. ديشب هشت و نيم از مدينه راه افتاديم. ماشين يك اتوبوس بود كه سقفش را برداشته بودند. لباس احرام را از مدينه پوشيده بوديم. و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و ستاره‌ها چه پايين، و آسمان عجب نزديك. و من هيچ شبي چنان بيدار نبوده‌ام و چنان هشيار به هيچي زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از بر داشتم خواندم ـ به زمزمه‌اي براي خويش ـ و هر چه دقيق‌تر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد. و ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعادي». و ديدم كه «وقت» ‌ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه‌اي. و هر جا. و تنها با خويش. چرا كه «ميعاد» جاي ديدار تست با ديگري. اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با «خويشتن». و دانستم كه آن زنديق ديگر ميهنه‌اي يا بسطامي چه خوش گفت وقتي به آن زائر خانه خدا در دروازه نيشابور گفت كه كيسه‌هاي پول را بگذار و به دور من طواف كن و برگرد. و ديدم كه سفر وسيله ديگري است براي خود را شناختن. اين كه «خود» را در آزمايشگاه اقليم‌هاي مختلف به ابزار واقعه‌ها و برخوردها سنجيدن و حدودش را به دست آوردن كه چه تنگ است و چه حقير است و چه پوچ و هيچ.

جلال آل احمد

۱۳۸۷/۰۹/۱۱

گذری بر آبشار کرکبود



راستش را بگم اصلا قصد نداشتیم بریم کرکبود. رفتیم تا پول دیوان غواص را که به علت قیمت نسبتا بالاش خوب فروش نرفته بود بگیریم. یکیش را هم یک گردشگر اهل اصفهان خریده بود. ( البته یه نکته هم اینجا بگم. کار فرهنگی کردن جز عشق نمی طلبد. گاهی یه چیز هم باید از جیب بزاری. همانطور که ما هم قسمتی از سود فروشنده را از جیب دادیم. )بگذریم. مغازه بسته بود و من پای بازگشت نداشتم. گفتم یه دوری بزنیم تا باز کند. رفتیم شهرک و اوانک و ... تا رسیدیم به تابلوی کرکبود. تابلوی کرکبود را رد کردیم زدم رو ترمز. به دوستم گفتم من جز ده خودمان با چند تا ده که به خاطر امامزاده رفتیم جاهای دیگه طالقان نرفتم. خلاصه سر خر را به سمت کرکبود کج کردیم. پس از پیچ در پیچ های 360 درجه ای به یک دشت وسیع رسیدیم. ظهر تابستان بود اما رگبار زده بود و هوا روح نواز. به ده اول رسیدیم . وای که چه باغ سیب هایی داشت. گفتند اینجه هَشانه. به راهمان ادامه دادیم و رسیدیم به کرکبود. نزاشتن ماشینو به داخل ده ببریم. جوانک میگفت یه ربع ساعت راهه. پس از پیمودن مسیر ی که از داخل روستا رد میشد از انتهای روستا خارج شدیم. آنجا هم باغ سیب بود و مردی داشت سیبهاش را به گردشگر ها میفروخت. کنار راه دره ای بود که واقعا عمیق بود.با وجود اینکه اهل کوهم ولی من را خاک کبود رنگ آنجا(شاید مصداق کرکبود باشد) و ارتفاع وحشتناک دره گرفت. دیوار بلندی که با زاویه قائمه به ته دره وصل میشد.
بعد از آن، سراشیبی به سمت آبشار شروع میشد. خیلی ها همانجا می ایستادند . ما هم خواستیم همانجا بمانیم ، اما اگه پایین نمیرفتیم جدا از کفمان میرفت. رفتیم پایین. خنکای آبشار آنقدر لذت بخش بود که دمی را به نظاره ایستادیم. یادم رفت بگم پسر نگهبان دم ده گفت بهار هیبت و عظمت آبشار دیدنی است اما در تابستان هم که کم آب است ارزش دیدن را دارد. شدت آب به حدی بوده است که سنگ های زیر آبشار را همانند حوضچه های تقریبا بزرگ که جون میده برای آبتنی در آورده است.
نکته ای که قابل بیان است این است که لا اقل اگرشورا در مسجد را می بندند یه دستشویی عمومی برای این مکان که گردشگر زیاد داره بزارن.

۱۳۸۷/۰۸/۰۸

سلامی دوباره

خیلی وقت بود که سری به سایت نزده بودم .خوب تابستان وقت مناسبی است تا همه از نزدیک طالقان را ببینند و دیگر مثل پاییز و زمستان نیست که همه(خودم را می گویم) در حسرت طالقان باشند. همانطور که قدیما بعد از فصل کشت و کاردر فصل سرما به نواحی دیگر می رفتند تا به کاری مشغول شوند ما هم بعد از فصل تابستان به سراغ فعالیت جایگزین میرویم. همین وبلاگ نویسی را می گویم.
اطلاعیه مربوط به مجمع طالقانی ها را خواندم . اما چه فایده که دیر شده بود. وقت آن گذشته بود. مجمع بیخ گوش ما چند کوچه بالاتر انجام شده بود و ما بی خبر. عیب ندارد . انشاءالله سال دیگر.

۱۳۸۷/۰۵/۱۹

انجمن طالقاني هاي مقيم....؟!!!

پيرو پيشنهاد آقاي حاجيان در قسمت نظرات post قبلي مي خواستم يك مطلبي را بگويم. در ابتدا مطلبم را در قسمت نظرات نوشتم بعد منصرف شدم و تصميم گرفتم يك جايي باشد كه همه ببينند!!من عده اي از هموطنهاي خوبمان را مي شناسم (از طريق همسرم) كه اهل قسمت كويري ايران عزيزمان هستند. ولي خوب مثل همه جاهاي ديگر اينها هم مشكلاتي در منطقه خودشان داشته اند كه مجبور به كوچ به ساير شهرها از جمله تهران و اصفهان شده اند.اين هموطنها كه جمعيتشان در تهران و اصفهان زياد است انجمني را در وزارت كشور به ثبت رسانده اند كه از طريق آن سالي يكبار مجوز برگزاري ديدار دسته جمعي را ميگيرند كه بيشتر از 1000 نفر است.هر سال اين مجمع برگزار مي شود و در آن شاعرها، شعرهايشان را مي خوانند، به زبان خودشان كه بسيار نزديك به زبان زرتشتي است صحبت مي كنند، ياد روزهاي قديم مي كنند و... چيزي كه برايم جالب بود اينكه در اين نشستها دختر ها وپسرهاي دم بخت را هم به يكديگر معرفي مي كنند. اين دورهم جمع شدنها فقط به يك ديدار و شعرخواني يا شام خوردن خلاصه نمي شود.سرمايه گزاران پيشنهادهاي سرمايه گزاري مي دهند، بازرگانها درباره تجارت خودشان صحبت مي كنند، پزشك ها در رشته هاي مختلف معرفي مي شوند، درباره فعاليتهاي عام المنفعه در منطقه خودشان صحبت و تصميم گيري مي شود خلاصه كنم بهترين محل براي تبليغات كاري است و قشنگي همه كارها به اين است كه اين تصميمها به مرحله حرف پايان نمي گيرد.به مطب فلان دندانپزشك كه مي روي ميبيني همه همشهري هستند، دكتر داخلي همينطور، و ...به فلان مغازه براي خريد لباس، كيف و كفش و يا ... مي روي ميبيني بيشتر مشتري ها همشهري هستند.شركتهاي تجاري، توليدي بسياري ايجاد شده اند كه فعاليت موفق و خوبي دارند. سه شركت بزرگ فعال براي ايجاد اشتغال و رونق گردشگري در منطقه تاسيس شده و پويا است.ساختمان بهزيستي كه زمين آن از زمين شهري در زادگاهشان خريداري شده ديوارهايش بالا مي آيد تا هرچه زودتر عده اي از همشهريانشان در آن مشغول به كار شوند. و هزينه ساخت آن بسته به قدرت مالي هركسي در همين انجمن پرداخت مي شود و با حساب و كتاب دقيق صرف ساخت مي شود.همه اين كارها با پشتكاري تمام انجام مي شود هر سال كه به اين نشست مي روم آه مي كشم و از خودم مي پرسم چرا ما انجمن طالقاني هاي مقيم تهران نداريم؟! چرا ما اين مديريت را نداريم چرا ما نمي توانيم در يك جمعي به زبان خودمان صحبت كنيم؟

۱۳۸۷/۰۴/۱۲

باز هم كمانگوش

سلام دوستان

تو اين پست براتون عكس كمانگوش را مي‌گذارم. و البته به مطلب قبلي هم اضافه خواهد شد.



پ.ن 1- مثل اين كه براي عكس گذاشتن در نوشته‌هاي قبلي دست ما كوتاه است. اگر مديران سايت لطف كنند .
2- راستي نام دوستاني كه به وبلاگ پيوسته‌اند سبب خوشحالي است و بسيار زيباتر مي‌شود اگر شروع به نوشتن كنند. شايد هم بد نباشد از سوي ادمين عضويت دوستاني كه مثلا به مدت سه ماه بدون فعاليت بمانند لغو شود! اين جوري يك كم باعث بشه كار را جدي‌تر بگيريم. حتا خود من كه سال به سال اين‌ورا پيدام مي‌شه :))

۱۳۸۷/۰۳/۲۱

خبر تلخ

خانم محمودی در بخش نظرات مطلب مربوط به حشمت‌خان نوشته‌اند:
"... خانه دكتر حشمت متاسفانه بر اثر بي‌توجهي مسئولان ديگر خرابه شده. خانه‌اي كه شايسته بود به موزه تبديل شود. يادم نمي‌رود حدود 10-12 سال پيش به بخش‌دار پيشنهاد داديم كه تبديل به موزه شود اما متاسفانه نشد..."
من از شنیدن این خبر خیلی غمگین شدم. گذشته از جفایی که در حق این فرزند دلاور دیارمان شده‌است، فکر کردم حالا که طالقان خواهی‌نخواهی به منطقه گردشگری تبدیل می‌شود، بخصوص ارزش اینگونه‌ بناهای تاریخی و فرهنگی دوچندان می‌گردند. در صورت حفظ این‌گونه بناها و اماکن تاریخی/فرهنگی شاید طالقان به عنوان منطقه‌ گردشگری با ارزش‌های فرهنگی و تاریخی شناخته شود و اینطوری لااقل گردشگرانی با علایق فرهنگی را هم به خود جلب کند و فقط میزبان مسافرانی نباشد که می‌خواهند نان و پنیرشان را کنار سد بخورند و نایلون خالی‌اش را هم همانجا انداخته و به تهران برگردند.
خانم محمودی نوشته‌اند "حدود 10-12 سال پيش به بخش‌دار پيشنهاد داديم كه تبديل به موزه شود اما متاسفانه نشد" راستش مقصر بیشتر از همه خود ما هستیم. حالا به فرض هم که بخشدار و یا مسئولان میراث کوتاهی کرده باشند که البته کرده‌اند، اما آیا خود اهالی شهرآسر مجسمه بودند و کاری از دستشان برنمی‌آمد؟ آیا نمی‌توانستند حداقل زمستانها برف پشت‌بامش را پایین کنند تا این بنا باقی بماند؟ این کار که دیگر خرجی نداشت؟ یا واقعا فقط برای توجیه بی‌تفاوتی‌امان و برای رفع مسئولیت از خودمان نیست که همه چیز را به عهده مسئولان اعم از بخشدار و فرماندار و استاندار و ... می‌گذاریم؟
حتی از عرق ملی و علایق فرهنگی هم بگذریم، آیا برای یک روستای کوچک وجود بنایی که یادآور شخصیتی تاریخی است ثروتی بادآورده محسوب نمی‌شود؟ ثروتی که نه فقط متعلق به ما، بلکه متعلق به نسل‌های آینده نیز بود و متاسفانه برای همیشه از دست رفته است.
خواستم پیشنهادی بدهم، چه خوب می‌شد اگر فهرستی از این گونه اماکن در حال نابودی تهیه شود و سعی بکنیم در وسع خودمان در حفظ آنها بکوشیم. اغلب این کار مستلزم صرف هزینه‌ و یا حداقل هزینه زیادی نخواهد بود.

۱۳۸۷/۰۳/۱۲

كپي رايت ممنوع؟!!!

ميدانم موضوع متني كه در زير مي آيد كمي غريب است و از آن غريب تر بي ربطي آنچه كه مي نويسم به اساس هدف وبلاگمان.
در قسمت نظرات انواع نون طالقوني عزيزي پيغام گذاشته اند كه از عكس آقاي حاجيان احتمالا بدون اجازه ايشان براي فروش زمينهاي طالقان در يك وبسايت فروش زمين استفاده كرده اند. و دوستانه نسبت به اين دزدي!! گوشزد كرده اند.
من شخصا از اين دقت و حسن نظر آقا يا خانم ناشناس سپاسگزارم. اما آنچه كه من را واداشت اين مطالب را عنوان كنم اين است كه چندي قبل خيلي تصادفي در يكي از وبلاگهاي يك همشهري متني را كه بنده با عنوان برگزاري مراسم نوروز نوشته بودم عينا در وبلاگ خودش قرار داده بدون ذكر منبع و ماخذ! كوچكترين كاري كه اين عزيزان مي توانند بكنند اين است كه اشاره كنند اين مطلب يا عكس از وبلاگ عزيز و نگار اقتباس شده.
خودم در آن متن از اشعار آقاي محمد علي صالحي و كتاب ايشان طالقاني سرود استفاده كرده ام. قبل از استفاده از شعرهاي ايشان خيلي تلاش كردم با خودشان تماس بگيرم نشد و وبلاگشان فعال نبود آدرس پست الكترونيكي اشان هم همچنين. ولي خودم را ملزم دانستم تا با اعلام اينكه شعرها مال چه كسي است و از كجا آورده شده اين دين را ادا كنم.
به هر حال پيشنهاد ميكنم عزيز و نگارمان يك جايي كه همه بازديد كننده ها آن را ببينند با خط خيلي درشت اين مسئله را يادآور شوند. شما هم اگر پيشنهادي داريد مطمئنم عزيز و نگار از آن استقبال مي كند.

۱۳۸۷/۰۳/۰۲

سال به سال دریغ از پارسال (1- عروسی‌های گربه‌ای)

مهمان بودم اما با رفتار طبیعی و خودمانی‌ مهماندار از همان لحظات نحستین احساس کردم در خانه هستم. خانه پاکیزه است همچون خود پیرزن. همه جا از سادگی و پاکی می‌درخشد. پیرزن هر عصر جارو را برمی‌دارد و از اتاق پشتی شروع می‌کند تا به ایوان برسد. بعد هم باغچه را آب می دهد و جلوی در را آبپاشی می کند، درست مثل امروز و امروز او به مهربانی کارهایش را لحظه‌ای رها کرد تا پذیرای من باشد. بر بالشهای سفید گلدوزی شده تکیه داده‌ایم و روی جاجیم‌های کهنه اما درخشان نشسته‌ایم. پیرزن استکان خالی را از پیش‌ام بر می دارد تا دوباره برایم چای بریزد. آن نوع چای که فقط با آب طالقان بدست می‌آید و از نوشیدن آن سیر نمی‌شوم.
پیرزن بذله گو است. می‌خندد و می‌خنداند. از قدیمها می‌گوید تا به امروز برسد و زبان به شکوه بازگشاید. از شیوه امروزی زندگی و نحوه زندگی جوانان امروزی ناراضی است. در خنکای اتاق کاه گلی سفیدکاری شده نشسته‌ایم. ستونی از آفتاب از پنجره کوچک به اتاق می‌ریزد و روی چادرشب چهارخانه ای که روی رختخواب‌ها کشیده‌اند می‌افتد. در زیر این لکه آفتاب رنگ آبی چادرشب در کنار جاجیم های سرخ رنگ کف اتاق که در سایه فرو رفته اند بیشتر خودنمایی می کند و چشم را میزند. به نظرمی‌رسد اتاق دنج و نیمه تاریک تمثیلی از جدا ماندن پیرزن از زندگی پرغوغای بیرون است. با خود می‌اندیشم که در این اتاق قدیمی با دیوارهای قطورش نسل‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و می‌اندیشم که حتما تا بوده همین بوده. همیشه نسلی که در حال رفتن است نسلی که می‌آید را قبول نداشته است. بیرون پرندگان پرگو باغ را روی سرشان گرفته‌اند و صدایشان گویی بستری است که گفتگوی ما در این بعد‌ازظهر تابستانی بر آن جاری است:
ببین جانم، من برایت اینقدر از گذشته‌ها تعریف کردم حالا تو خودت قاضی، مثلا آنوقت‌ها به این سادگی به کسی دختر نمی‌دادند! تا کار به عروسی برسد داماد می‌بایست از هفت خوان بگذرد، هزار جور آداب و رسوم را اجرا کند و در نتیجه آنوقت‌ها عروس ارج و قرب داشت. مثل این دوره و زمانه نبود که! عروسی جوان‌ها شده است مثل عروسی گربه‌ها! امروز همدیگر را می‌بینند و فردا عروسی می‌کنند و چند ماهی بعد طلاق و زن می‌ماند با بچه‌ای در بغل...
از تشبیه‌ عروسی‌های امروز به عروسی گربه‌ها خنده‌ام می‌گیرد. عقل می‌گوید که این شکوه‌های پیرزنی است امٌل که با زندگی امروزی نمی‌سازد اما می‌بینم من نیز که آن ایام را ندیده‌ام دلم کششی نهان به همان روزهای قدیمی دارد. به همان روزگارانی که عروسی‌ها گربه‌ای نبود، همه چیز و هر چیز ارج و قرب خود را داشت و هیچ چیز بیهوده و بی‌ارزش نبود و حتی هر علف هرز بیابان نام و جایگاه خود را و داستان خود را داشت. زندگی بر زمینه تکراری آشنا شکل می‌گرفت. تکٌرری که نویدبخش تداوم بود. تداومی که لفافی امن برای انسان فانی است. در ضرب‌آهنگ آمدن‌ فصل‌ها، در قبول سنت‌ها و در اجرای بی‌کم و کاست آئین‌های هزار ساله، در سر تسلیم نهادن بر ارزش‌های آشنای اجدادی ...
تکرٌری و تداومی مهربانانه در دل طبیعت سخت. و اینگونه با وجود دشواری و سختی زندگی امید به آینده وجود داشت و نه چون امروز سردرگمی و یاس! جایگاه و آینده کودک از همان بدو تولد مشخص بود و جهان به او می‌گفت که تا بوده همینطور بوده است و خواهد بود و تو نیز همچون اجدادت بر این خاک خواهی زیست تا روزگارت بگذرد و در آسمان دوباره به اجدادت بپیوندی.
عصر روشنگری با کشف معروف گالیله آغاز شد. ابتدا زمین و سپس انسان از مرکزیت کائنات عزل شدند. ارزشی را از انسان گرفتند و حفره خالی آن به جای ماند. امروز مدرنیته اقتصادی می‌خواهد آن حفره را با ارزش‌های بازار، با قدرت خرید و با شهوت مصرف پرکند. مصرف کردن یا مصرف نکردن، مسئله این است و ارزش تو "انسان" در این راستا محک می‌خورد.
مدرنیته چه دستاوردی داشته است؟ حقیقت این است که انسان با دستیابی به تولید انبوه و رسیدن به جامعه مصرفی یا به اصطلاح جامعه رفاه، و با کم ارزش یا گاه بی‌ارزش کردن کالا (یعنی آنچه که ساخته و پرداخته دست خود انسان است) در حقیقت بار دیگر ارزش خویشتن را تقلیل داد و این ادامه همان روندی است که با گالیله آغاز شد.
در قدیم قوطی خالی شکلات می‌ماند تا سالها در پشت پسینه مادربزرگ نبات‌دان (جای نباتی) شود تا دیدن نقش‌ونگار خوش آب‌ و‌رنگش مژده برطرف شدن دلدرد باشد و یا ظرف چای می‌شد تا سالها به بخشی از تصویر سفره صبحانه تبدیل شود. امروز اما تغییر سال به سال مبلمان حد بالای آرمانها است. اگر جدیدترین گوشی همراه را داشته باشی انسانی درخور توجه هستی و محترم بودن با نونوار بودن بدست می‌آید، اسراف نشانه تشخص است.
در تلاش برای "به روز بودن" و "به روز ماندن" فراموش کرده‌ایم که روزها در حلقه‌ای بی‌پایان تکرار می‌شوند اما ما در سفری یگانه و بی‌برگشت در راه هستیم...

ادامه دارد

۱۳۸۷/۰۲/۳۰

خاطره ای از مار(1)

قضیه مار و روستای قدیم آرتون و سد میراش مرا یاد خاطره ای انداخت. تا چند سال پیش در هر قسمت از ده یک شیر آب و حوضش بود که مردم را روزی دو سه بار از خانه هاشان بیرون میکشید و چقدر هم خوب بود. چون همدیگر را میدیدند. بچه های قدیمی تر ماجرا جوتر هم بودند. برادر بزرگترم به همراه دوستانش ماری را از سد میراش گرفته بودند و کشته بودند. مار را به ده آورده و دم آن را لای سرپیچ شیر که به شلنگ میزدند بسته بودند . سر ظهر یکی از زنهای همسایه بعد از صرف ناهار ظرف ها را به سر شیر می آورد و با مشاهده مار از یکی از همشهریها میخواهد مار مرده را دوباره بکشد. برادرم و دوستانش هم که گوشه ای کمین کرده بودند به کار اینها میخندیدند. خلاصه مرد همشهری داس به دست مار مرده را میکوبد و میگوید کشتمش ، من کشتمش. برادرم و دوستانش هم قه قه میخندیدند.
یاد شیر آب و حوضچه اش بخیر.

۱۳۸۷/۰۲/۲۹

خاطرات

اين قسمت را بايد خاطرات ايام جديد نام نهاد چون مال يكي دوسال پيش است.
در مطلب پايين از تول او (Tool ow) به معني آب گل آلود ياد شده، ياد خاطره اي از مادر بزرگ 83 ساله اما شوخ طبعم افتادم.
احتمالاً همه شما شكلات داغ خورده ايد يا شنيده ايد.
معمولاً كمي كاكائو و شكر را با كمي آب جوش خوب به هم مي زنند و بعد آب جوش بيشتري اضافه مي كنند. (چيزي شبيه نسكافه)
اين نوشيدني داغ فوق الذكر بسيار مورد علاقه پسرعمه است و هميشه درست مي كند و ميخورد. روزي، مادر بزرگ مشترك ما منزل ايشان بوده و وقتي پسرعمه ام به ايشان تعارف مي كنه و ميگه: "ننه جان مي خوري؟"
مادربزرگم به شوخي جواب مي ده: "چي مه بخوروم، تول او؟" (chi ma bokhorom tool ow)
يعني چي بخورم، آب گل ؟

۱۳۸۷/۰۲/۲۲

همكاري جمعي

متاسفانه در چند روز اخير به جز 3 ، 4 نفر از اعضاء خبري از بقيه دوستان نيست، روزي چند بار به وبلاگ سر ميزنم اما هر با ر
فقط اسامي چند نفري خاص را ميبينم كه فعال هستند.
براي رسيدن به هدفمان كه زنده نگاه داشتن فرهنگ غني طالقان است همكاري جمعي لازم است.
بعنوان فرزندي كوچك از اين سرزمين بزرگ پيشنهاد ميكنم حضور خود را پررنگ تر كنيد.

۱۳۸۷/۰۲/۱۴

بعدازظهري در طالقان

آفتاب دوباره از نيمة آسمان گذشته و سايه‌ها دوباره قد كشيده‌اند. بعدازظهر تابستان با صداي جيرجيركها و بال زنبورها مي‌آيد و با صداي پيچيدن باد ميان گيسوان درختان، جاودان مي‌شود. اينجا، كنار اين جوي، خلوت خود را با سنجاقكهاي رقصان بر سطح آب قسمت مي‌كنم. ذهنم را به صداي جاري آب مي‌سپرم و به خلسه مي‌روم.
سكون حاكم بر كوه، گاه با حركت جانوري آشفته مي شود و گاه با وزش نسيمي. برگهاي درختان گردو رقصان با موسيقي باد، با هر وزش بي وزني را تجربه مي‌كنند و سايه هايشان بر صورتم چون امواج به ساحل رسيده، آرام مي‌گيرند. من، پاهايم غوطه ور در آب و خود غوطه‌ور در سكوت حكمفرما.
نواي روح‌نواز آب و همنوايي باد، دست‌افشاني برگها و پايكوبي علفها، آواز عاشقانه بلبلان به همراه جيرجيركهاي عاشق آوازه خوان همه و همه جزئي از سكوت اينجايند و من بي آنكه خود بدانم در مراقبه‌اي طولاني...
چشم كه مي گشايم آفتاب به نوك كوه رسيده و تنها ردي قرمز در مسيرش باقي گذارده. سايه‌ها هم فرار كرده‌اند. در حالي به خانه بر مي گردم كه روز را مرور مي‌كنم و شب را تجسم.
چندي بعد كه سياهي آسمان بر سبزي زمين چيره ‌شود، ستاره ها يكي يكي سر برون خواهند آورد و صورتهاي هميشگي را خواهند ساخت و من، مثل هر شب، آرميده در بستر گسترده بر بام، گاه به دنبال خرس‌هاي كوچك و بزرگ خواهم گشت و گاه در پي خوشه پروين. همچنان كه در اين آسمان دقيق مي‌شوم، پي به ژرفايش مي‌برم. خردي خود را در مي‌يابم و وحشتي عميق را تجربه مي كنم. تجربه‌اي كه هر شب نو به نو مي‌شود.
اكنون پس از اين همه سال، وقتي شبانگاهان در زير سقف آسمان سر بر بالين مي‌نهم تا به دور از هياهوي شهر دمي بياسايم و ستارگان گمشده در شهر شلوغ را دوباره بيابم، چه مي‌يابم؟! عظمت گيتي و حقارت انسان خاكي.

۱۳۸۷/۰۲/۰۵

ترانه می‌خام بوشوم رشنابدر

سلام و خسته نباشید به همه هم وبلاگی‌ها. اینجا این مدت غیبت بنده چقدر مطالب جدید اومده!
کسی این شعر یا آواز را شنیده؟ : می‌خام بوشوم رشنابدر، آی رشنابدر ....
خیلی قدیمی است و من هم متاسفانه فقط بیت اولش را بلدم. گویا ترانه قدیمی مشهوری بوده ولی من نه خواننده‌اش را می‌شناسم و نه شاعرش را. کسی اطلاعات بیشتری داره ؟

۱۳۸۷/۰۱/۱۴

بهاريه

سلام دوستان
سال نو مبارك. كمي با تاخير آمده‌ام، به جبران عكس‌هايي از طالقان مي‌گذارم. امروز جاده خيلي شلوغ بود و مردمان بسياري در اطراف سد چادر زده بودند. فقط اميدوارم تمامي ما در حفظ طبيعت بكوشيم و آن را به ويرانه‌اي تبديل نكنيم.




سالي نكو براي تمامي مردم آرزومندم.

۱۳۸۷/۰۱/۱۱

نوروز مبارک...


بچه ها

عمر شکوفه ها خیلی زیاد نیست

این فرصت استثنائی رو از دست ندین

حتما برید وقت کمه...
این عکس شکوفه قیسی(زردآلو) تقدیم همه بچه ها
ببخشید فقط این چند روز هوا ابری بود...

۱۳۸۷/۰۱/۰۱

نوروزتان پیروز!

فرا رسیدن بهار و جشن باستانی نوروز خجسته باد!
برای همه دوستان و همکاران سایت سالی سرشار از سلامتی و شادکامی آرزومندیم.

۱۳۸۶/۱۲/۲۷

یه روز در طالقان

وقتی به سد رسیدیم قسمت انتهایی سد خالی بود. آب رودخانه هم گلی بود ولی هنوز زیاد نشده. آنقدر که انتظار داشتم برف نبود. قسمتی از راه هم که هنوز خاکی است. البته فکر کنم پایین طالقان هنوز راهش ناجور باشد. به ده رسیدیم . چهار پنج سگ دور ماشین را گرفتند. بسم الله بسم الله آمدیم پایین. کاری نداشتند. ذوق زده شده بودند!! نزدیکای خانه یه روباه مرده بود که از قرائن و شواهد معلوم بود خودش مرده . چون جای زخمی بر بدنش نبود . شاید از گرسنگی و سرما یا بیماری. اول خیال کردم خودشو الکی زده به مردن. خوب مکاره دیگه.
به هر حال. بعد از کمی استراحت به دیدن یکی از اقوام رفتیم. با دیدن کرسی خیلی خوشحال شدم و جلدی یه عکس گرفتم. یه جاجیم خوشگل هم روی لحاف کشیده بودند. وقتی رفتم زیر کرسی آنقدر گرم بود که خواب مرا در ربود. خلاصه یه چرتکی زدم.



گوسفند ها را هم از طویله بیرون کرده بودن تا آب بخورند. گفتم الان نمیبرید بیرون علف تازه بخورند ؟ گفتند نه. اگه علف تازه بخورند دیگر علف خشک نمیخورند و تلف میشوند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلیه حقوق مطالب ، تصاویر و فایل‌های صوتی منتشر شده در وبلاگ متعلق به نویسندگان آن است و هرگونه استفاده از آن‌ها تنها با اجازه مستقیم نویسنده امکان‌پذیر می‌باشد.