يكي از لغات يا در واقع وسيله اي كه در طالقان استفاده مي شود، تندرآشو (Tondoraashoo) است.
وسيله چوبي بلند كه البته بعدها به دليل ماندگاري بيشتر جنسش از آهن شد. وسيله اي شبيه عصا كه با آن آتش درون تنور را هم ميزدند.
اين كلمه از دو بخش تندر (Tondor) و آشو (Aashoo) تشكيل شده
تندر به معني آتش و آشو به معني به هم خوردن يا به هم زدن
مثل كلمه "حالم آشو گرست (Haalom aashoo garest)" يعني حالم به هم خورد.
البته كلمه آشو به معني آلوده هم هست. مثلاً نفت آشو يعني نفتي
۱۳۸۶/۱۲/۲۸
ضرب المثل
دوستان عزيز سلام،
حتماً با فرهنگ غالب مردم طالقان آشنا هستيد. تقريباً بي پرده و رك هستند و گاهي از گفتن كلماتي خاص ابايي ندارند. مثل اين يكي:
هوايي سري سنده گير
(Hawaaie seri Sende gir)
هوايي سر يعني رو هوا
گير هم كه از ريشه گرفتن است.
خودتون معناي كليش رو درآريد!
حتماً با فرهنگ غالب مردم طالقان آشنا هستيد. تقريباً بي پرده و رك هستند و گاهي از گفتن كلماتي خاص ابايي ندارند. مثل اين يكي:
هوايي سري سنده گير
(Hawaaie seri Sende gir)
هوايي سر يعني رو هوا
گير هم كه از ريشه گرفتن است.
خودتون معناي كليش رو درآريد!
زبان مادري
پيشتر كه هنوز مادر بزرگم در طالقان بود و من تابستانها تعطيل، خوشحال بودم كه هر زمان كه بخواهم به طالقان مي روم و تا هر وقت كه بخواهم مي مانم. طبيعت زيبا و خاك زيبايش را بي نهايت دوست داشتم و هميشه براي رفتن و رسيدن التهاب، اما ...
اما هرگز زبانشان را دوست نداشتم. گرچه زبان مادريم بود ولي از آن بيزار بودم. دوست نداشتم ديگران در حضور من با يكديگر طالقاني صحبت كنند. نه تنها حاضر نبودم به آن زبان صحبت كنم بلكه با آن مقابله هم مي كردم از مادر و پدرم مي خواستم به زبان فارسي صحبت كنند. پرستيژم را پايين مي آورد!!
بي پرده بگويم خجالت مي كشيدم.
وقتي قرار بود به خانه بازگرديم واي از آن روزي كه ماشين نداشتيم يا پدر مي ماند و ما مجبور بوديم با وسيله نقليه عمومي مراجعت كنيم. دوست نداشتم با آن بوي مخصوص كه تا مدتها همراهمان بود سوار ماشين عمومي شوم.
بي پرده بگويم خجالت مي كشيدم.
وقتي در كلاس مي پرسيدند كجايي هستيد؟ نمي توانستم بگويم طالقان.
بي پرده بگويم خجالت مي كشيدم.
روزگار گذشت. كودكي و نوجواني گذشت. مدرسه و دانشگاه هم گذشت. ديگر درگير كار و در آرزوي يك روز تعطيلي بيشتر و حسرت رفتن و ماندن در طالقان.
اكنون ديگر خجالت نمي كشيدم، حسرت مي خوردم. بي آنكه به زبان مادري ام التفاتي داشته باشم زباني را فراگرفتم كه در هيچ كجاي ايران صحبت نميكردند. براي زنده نگاه داشتن آن زبان مادري ام را قرباني كرده بودم. حسرت مي خوردم، مبادا اين زبان شيرين فراموش شود. حسرت اينكه نسل آينده، كودكان ما ندانند زرچ (Zarech)يعني چه و يا كمنگوش (Kamangoosh)چيست؟ متاثر شدم نه نبايد بميرد.
بي پرده بگويم خجالت كشيدم.
اكنون مي دانم كه بوي طالقان را با هيچ عطري معاوضه نخواهم كرد و مي دانم به جاي آن عطر خاص ماندگار فقط بوي دود بر پيكرم مي نشيند و به جاي خاك سرخش دوده.
وقتي پدرم، مادرم و نياكانم طالقاني بوده اند، پس من چرانباشم. چرا نخواهم طالقاني باشم. اصالت را مي توان از نامش ديد.
اكنون با افتخار مي گويم طالقاني ام.
حالا ديگر مي خواستم صحبت كنم ولي نمي توانستم. از بزرگترهاي خانواده كمك مي خواستم ولي با شناختي كه از من داشتند، گمان مي كردند مي خواهم مسخره كنم!! گرچه بعد از مدتي كه تلاشم را ديدند، كمكم كردند.
اكنون ديگر خجالت نمي كشم با افتخار مي گويم طالقانيم و مي توانم (گرچه نه عالي ) به زبان مادري ام صحبت كنم.
بياييد اين زبان را زنده نگه داريم.
زرچ (Zarech): كبك
كمنگوش (Kamangoosh): قارچ كوهي
اما هرگز زبانشان را دوست نداشتم. گرچه زبان مادريم بود ولي از آن بيزار بودم. دوست نداشتم ديگران در حضور من با يكديگر طالقاني صحبت كنند. نه تنها حاضر نبودم به آن زبان صحبت كنم بلكه با آن مقابله هم مي كردم از مادر و پدرم مي خواستم به زبان فارسي صحبت كنند. پرستيژم را پايين مي آورد!!
بي پرده بگويم خجالت مي كشيدم.
وقتي قرار بود به خانه بازگرديم واي از آن روزي كه ماشين نداشتيم يا پدر مي ماند و ما مجبور بوديم با وسيله نقليه عمومي مراجعت كنيم. دوست نداشتم با آن بوي مخصوص كه تا مدتها همراهمان بود سوار ماشين عمومي شوم.
بي پرده بگويم خجالت مي كشيدم.
وقتي در كلاس مي پرسيدند كجايي هستيد؟ نمي توانستم بگويم طالقان.
بي پرده بگويم خجالت مي كشيدم.
روزگار گذشت. كودكي و نوجواني گذشت. مدرسه و دانشگاه هم گذشت. ديگر درگير كار و در آرزوي يك روز تعطيلي بيشتر و حسرت رفتن و ماندن در طالقان.
اكنون ديگر خجالت نمي كشيدم، حسرت مي خوردم. بي آنكه به زبان مادري ام التفاتي داشته باشم زباني را فراگرفتم كه در هيچ كجاي ايران صحبت نميكردند. براي زنده نگاه داشتن آن زبان مادري ام را قرباني كرده بودم. حسرت مي خوردم، مبادا اين زبان شيرين فراموش شود. حسرت اينكه نسل آينده، كودكان ما ندانند زرچ (Zarech)يعني چه و يا كمنگوش (Kamangoosh)چيست؟ متاثر شدم نه نبايد بميرد.
بي پرده بگويم خجالت كشيدم.
اكنون مي دانم كه بوي طالقان را با هيچ عطري معاوضه نخواهم كرد و مي دانم به جاي آن عطر خاص ماندگار فقط بوي دود بر پيكرم مي نشيند و به جاي خاك سرخش دوده.
وقتي پدرم، مادرم و نياكانم طالقاني بوده اند، پس من چرانباشم. چرا نخواهم طالقاني باشم. اصالت را مي توان از نامش ديد.
اكنون با افتخار مي گويم طالقاني ام.
حالا ديگر مي خواستم صحبت كنم ولي نمي توانستم. از بزرگترهاي خانواده كمك مي خواستم ولي با شناختي كه از من داشتند، گمان مي كردند مي خواهم مسخره كنم!! گرچه بعد از مدتي كه تلاشم را ديدند، كمكم كردند.
اكنون ديگر خجالت نمي كشم با افتخار مي گويم طالقانيم و مي توانم (گرچه نه عالي ) به زبان مادري ام صحبت كنم.
بياييد اين زبان را زنده نگه داريم.
زرچ (Zarech): كبك
كمنگوش (Kamangoosh): قارچ كوهي
۱۳۸۶/۱۲/۲۷
ضرب المثل
روزي از روزگاران خدا عده اي از جماعت طالقان در روستاي نويز نشسته بودند و براي بازسازي جوي آب نويز نظرات مختلفي مي دادند و هر كسي نظري داشت كه فلان كار را انجام بدهند..
در ضمن براي انجام هر گونه كار تعميري جوي آب نياز به نوعي گياه بود كه در زبان محلي بلم ناميده مي شود..
خلاصه همه حرف مي زدند و كسي مشغول نمي شد و از تنبلي تكاني به خود نمي داد..
از اين جريان يك ضرب المثل به يادگار مانده و هرگاه كسي نظري مي دهد كه نياز به وسيله يا چيزي دارد و تا دست به كار نشود عملي نخواهد شد.. مي گويند:
نويزي جو بلم مي خوا
NAVIZI JOO BALM MIKHA
در ضمن براي انجام هر گونه كار تعميري جوي آب نياز به نوعي گياه بود كه در زبان محلي بلم ناميده مي شود..
خلاصه همه حرف مي زدند و كسي مشغول نمي شد و از تنبلي تكاني به خود نمي داد..
از اين جريان يك ضرب المثل به يادگار مانده و هرگاه كسي نظري مي دهد كه نياز به وسيله يا چيزي دارد و تا دست به كار نشود عملي نخواهد شد.. مي گويند:
نويزي جو بلم مي خوا
NAVIZI JOO BALM MIKHA
یه روز در طالقان
لغت
هرش
haresh
دیروز طالقان بودم . جایتان خالی. یه کلمه شنیدم که برای خودم جدید بود . داغ داغ بود و تو وبلاگ گذاشتم.
ضرب المثل
با سلام و تبريك پيشاپيش نوروز،
من هم سعي مي كنم هفته اي يك ضرب المثل به آنچه تاكنون نوشه ايد و ان شاء الله قرار است زيادتر هم شود، اضافه كنم ( البته نه در تعطيلات طولاني عيد) و خيلي خوشحالم كه از اين طريق اين مثل هاي قديمي و بعضاً بسيار گويا اما دور از ادب گردآوري مي شود.براي اينكه ديگر دوستان هم با اين مثلها آشنا شوند اگر معنايشان را ميدانيد، بنويسيد.
الله قلي ناچاقه وقت خوردن قورچاقه
من هم سعي مي كنم هفته اي يك ضرب المثل به آنچه تاكنون نوشه ايد و ان شاء الله قرار است زيادتر هم شود، اضافه كنم ( البته نه در تعطيلات طولاني عيد) و خيلي خوشحالم كه از اين طريق اين مثل هاي قديمي و بعضاً بسيار گويا اما دور از ادب گردآوري مي شود.براي اينكه ديگر دوستان هم با اين مثلها آشنا شوند اگر معنايشان را ميدانيد، بنويسيد.
الله قلي ناچاقه وقت خوردن قورچاقه
عيد چگونه مي آمد و ...
مهيا مي شويم. مثل هميشه. پدر همه چيز خريده هم براي سفره خود و هم براي سفره پدر و مادر در طالقان. مثل هر سال دو سه روز قبل از سال نو مي رويم. بزرگراه تبديل به جاده آسفالته و بعد به پيچهاي تند خاكي تبديل ميشود. صعودي تدريجي. گوشهايم مي گيرد. آن بالا در گردنه چشمه اي است، مي دانم به آن چشمه كه حالا نيمه يخ زده است، برسيم نيمه راه پر شده است، اما نگران ادامه راهم. باريك و خاكي با پيچهاي تند. هيجان منفي وجودم را مي گيرد و با شور و شوق رسيدن مي آميزد. حالا رسيده ايم به سگ دشت همان سينه كش تند و معروف جاده كه همه را مي آزارد و با تمام كودكي ام اسمش را مي دانم. بين دلهره جاده و شادي برف و سرماي مطبوعش گير افتاده ام. درست مثل ماشين در گل و لاي اين سينه كش. پياده مي شويم و نم نمك به راه ميافتيم. چشمهايم به دنبال همان تخته سنگي مي گردد كه شبيه سر انسان است و پاسباني رود را مي دهد. هميشه منتظر ديدن آن هستم. اينجا آنجا گلهاي حسرت سركي به بيرون خاك كشيده اند. آخر هنوز براي دشت شقايق، خانا گل ها يا زردِگل ها زود است. در حيني كه از خنكاي هوا و بوي بهار به وجد آمده ام كم كم چشم انداز پشت جاده نمايان مي شود و كمي پس از آن صداي ترمز و بوق ماشين كه مي گويد: "پدر به كوچكي ذهن من نيست كه مغلوب گل و لاي شود."
هر از گاهي شغال يا خرگوشي را نشانم مي دهند كه تا پيدايشان كنم رفته اند. روستاها با آن خانه هاي كاهگلي بايد بيايند و بروند تا به خانه گلي خودمان برسيم و آن درخت گردوي كهن كه همان روز صبح قلاچ روي شاخهاش خبر رسيدن مسافر را آورده است. بار و بنه را از پاي ماشين بايد با همان الاغ سفيدمان كه گاهي لذت سوارياش را چشيده ام تا در خانه ببريم. حالا بوي آشنا كه دوستش دارم گرچه خوب نيست ولي مطبوعم است.سپيدارهاي لختِ بلند بالا در كنار رودخانة پر آبِ پر هياهو. همان مرز بين دو روستا. عادت كرده ام به اينجا كه ميرسم چشمها را ببندم تا صداي رود را بشنوم و صداي برفهاي كوه هاي البرز را كه اكنون به من سلام ميكنند. و پل چوبي كه فاصله اندكش با بستر رود به قد كوچك من هيجان ارتفاعي بلند را داشت. و دوباره راهي پر پيچ از ميان ده تا به امامزاده با آن دالان ساده و آن زنجير آهني كه گرچه حاكي از گنجي طلايي بود ولي براي من فقط وسيله بازي. اكنون سرشاخه هاي درخت گردويي كه سايه سار خانه بود و هم بازي من هويدا مي شود. هيچ وقت دوست نداشتم ريسمان تاب از آن باز شود. پله هاي خاكي را دو تا يكي بالا مي روم تا به طويله برسم. براي رفتن به طويله گاهي من بر مادر و گاهي مادر بر من غالب مي شود. بالا مي روم. حالا، بام طويله كه تراس خانه است، در و پنجره هاي چوبي. فضاي آشنا و دوست داشتني خانه. سلام و روبوسي و عيد.
عيد با بهار و بهار با جاده اي بكر، تميز و پر از خرگوش و كبك و شغال مي رسيد و خانه اي در انتظار.
مي خواهيم بر گرديم واي چه مي بينم ...
ديوارهاي آن خانة منتظر، از باران و برف فرو ريخته و انتظار بازسازي را مي كشد. مثل تمامي خانه هاي ديگر كه خراب شدند و به جاي ديوار هاي گلي از جنس آجر و به جاي سقف تير چوبي از شيرواني فلزي شده اند. آن خانه خراب شد و تمام كودكي ام را ويران كرد. مثل خانه هاي ديگر و كودكيهاي ويران شده و گاهي فراموش شده ديگران. تمامي باغها به خانة ويلايي براي گذران تابستان يا هواخوري آخر هفته تبديل شدهاند. دالان امامزاده تخريب و دروازه آهنيِ ناهماهنگ با فضاي آن، جايش را گرفته. ساختمان امامزاده كه روزهاي محرم ميزبان عزاداران بود مقهور ساختمان دوطبقه سنگي و درختهاي توت زيبايش كه محال است طعم شيرين ميوه اش را فراموش كنم، قطع و حوض سنگي اش با واني نازيبا تعويض شده است. راههاي خاكي بين ده هم آسفالت شدهاند و ديگر هنگام باران بوي خاك نم خورده نمي دهند. در يك كلام ديگر مثل سابق سنتي و بكر نيست.
پل چوبي كجاست؟
من هواي همان پل چوبي را دارم نه پلي از جنس آهن و سيمان كه به جاي الاغ و قاطر ماشينها را از آن ده به اين ده هدايت كند. من همان رود پاك را مي خواهم كه چشمه هايش را مي شناختم و تشنگي كودكي ام را با آن سيراب مي كردم، آبچاله ها با آن ماهي هاي عجيب و كوچكِ پادار مي خواهم كه وقتي صيدشان ميكنم و به خانه ميبرم تا مادر سرخشان كند مي فهمم كه آنها قورباغه اند نه ماهي! نمي خواهم سپيدي برفهايش به زير پلاستيك هاي سياه مدفون شود. مي خواهم داخل آبهاي راكدش زيبايي تصوير تبريزي ها را ببينم نه زشتي زبالهها را. نمي خواهم بوي آنجا را با بوي مانده زباله و تعفن عوض شده ببينم. مي خواهم از لابه لاي بوته هاي تمشك ميوه بچينم نه زباله!
گندمزارها، يونجه زارها و جوزارها همگي به تصرف علفهاي هرز درآمدهاند. كجاست آن خرمن گندم، آن وَرزا هاي بسته شده به خيش. من دلم سواري روي خيش را مي خواهد. دويدن در ميان يونجه زار و گندمزار.
جاده چقدر تغيير كرده. اكنون سگ دشت و آن پاسبان رود، همان سنگ انساني را مي گويم، به زير آب خفته. شقايق ها تك و توك مي رويند. خرگوشها و كبكها كم شده اند و شغال ها نمي دانم شايد رفته اند جاي ديگري.
سد از دور زيبا و از نزديك مامن بطري هاي سياه و كثيف و پلاستيكهاي رها شده در طبيعت زيبايمان است. ديگر گردنه ابراهيم آباد نه دلهره كودكي ام را دارد و نه زيبايي آن را. ميزبان مهماناني است كه نمي داند كيستند و از كجا آمده اند. مانند همانان كه نمي دانند كيستند و به كجا آمده اند و چگونه بايد با ميزبانشان رفتار كنند.
اكنون بهارم در حسرت دشتهاي شقايق آغاز مي شود و با گلهاي حسرت خاتمه مي يابد.
قلاچ: كلاغ دم بلند (gholach)
ورزا: گاو نر (Warza)
خيش: گاوآهن
گل حسرت: نوعي گل از نوع گل زعفران و شبيه به آن كه در آخر زمستان و اوايل بهار مي رويد
خانا گل: نوعي گل بوته اي بنفش و صورتي رنگ كه بهار در كوه مي رويد
زردِگل: گلهايي از گونه رز با ريشه رونده
هر از گاهي شغال يا خرگوشي را نشانم مي دهند كه تا پيدايشان كنم رفته اند. روستاها با آن خانه هاي كاهگلي بايد بيايند و بروند تا به خانه گلي خودمان برسيم و آن درخت گردوي كهن كه همان روز صبح قلاچ روي شاخهاش خبر رسيدن مسافر را آورده است. بار و بنه را از پاي ماشين بايد با همان الاغ سفيدمان كه گاهي لذت سوارياش را چشيده ام تا در خانه ببريم. حالا بوي آشنا كه دوستش دارم گرچه خوب نيست ولي مطبوعم است.سپيدارهاي لختِ بلند بالا در كنار رودخانة پر آبِ پر هياهو. همان مرز بين دو روستا. عادت كرده ام به اينجا كه ميرسم چشمها را ببندم تا صداي رود را بشنوم و صداي برفهاي كوه هاي البرز را كه اكنون به من سلام ميكنند. و پل چوبي كه فاصله اندكش با بستر رود به قد كوچك من هيجان ارتفاعي بلند را داشت. و دوباره راهي پر پيچ از ميان ده تا به امامزاده با آن دالان ساده و آن زنجير آهني كه گرچه حاكي از گنجي طلايي بود ولي براي من فقط وسيله بازي. اكنون سرشاخه هاي درخت گردويي كه سايه سار خانه بود و هم بازي من هويدا مي شود. هيچ وقت دوست نداشتم ريسمان تاب از آن باز شود. پله هاي خاكي را دو تا يكي بالا مي روم تا به طويله برسم. براي رفتن به طويله گاهي من بر مادر و گاهي مادر بر من غالب مي شود. بالا مي روم. حالا، بام طويله كه تراس خانه است، در و پنجره هاي چوبي. فضاي آشنا و دوست داشتني خانه. سلام و روبوسي و عيد.
عيد با بهار و بهار با جاده اي بكر، تميز و پر از خرگوش و كبك و شغال مي رسيد و خانه اي در انتظار.
مي خواهيم بر گرديم واي چه مي بينم ...
ديوارهاي آن خانة منتظر، از باران و برف فرو ريخته و انتظار بازسازي را مي كشد. مثل تمامي خانه هاي ديگر كه خراب شدند و به جاي ديوار هاي گلي از جنس آجر و به جاي سقف تير چوبي از شيرواني فلزي شده اند. آن خانه خراب شد و تمام كودكي ام را ويران كرد. مثل خانه هاي ديگر و كودكيهاي ويران شده و گاهي فراموش شده ديگران. تمامي باغها به خانة ويلايي براي گذران تابستان يا هواخوري آخر هفته تبديل شدهاند. دالان امامزاده تخريب و دروازه آهنيِ ناهماهنگ با فضاي آن، جايش را گرفته. ساختمان امامزاده كه روزهاي محرم ميزبان عزاداران بود مقهور ساختمان دوطبقه سنگي و درختهاي توت زيبايش كه محال است طعم شيرين ميوه اش را فراموش كنم، قطع و حوض سنگي اش با واني نازيبا تعويض شده است. راههاي خاكي بين ده هم آسفالت شدهاند و ديگر هنگام باران بوي خاك نم خورده نمي دهند. در يك كلام ديگر مثل سابق سنتي و بكر نيست.
پل چوبي كجاست؟
من هواي همان پل چوبي را دارم نه پلي از جنس آهن و سيمان كه به جاي الاغ و قاطر ماشينها را از آن ده به اين ده هدايت كند. من همان رود پاك را مي خواهم كه چشمه هايش را مي شناختم و تشنگي كودكي ام را با آن سيراب مي كردم، آبچاله ها با آن ماهي هاي عجيب و كوچكِ پادار مي خواهم كه وقتي صيدشان ميكنم و به خانه ميبرم تا مادر سرخشان كند مي فهمم كه آنها قورباغه اند نه ماهي! نمي خواهم سپيدي برفهايش به زير پلاستيك هاي سياه مدفون شود. مي خواهم داخل آبهاي راكدش زيبايي تصوير تبريزي ها را ببينم نه زشتي زبالهها را. نمي خواهم بوي آنجا را با بوي مانده زباله و تعفن عوض شده ببينم. مي خواهم از لابه لاي بوته هاي تمشك ميوه بچينم نه زباله!
گندمزارها، يونجه زارها و جوزارها همگي به تصرف علفهاي هرز درآمدهاند. كجاست آن خرمن گندم، آن وَرزا هاي بسته شده به خيش. من دلم سواري روي خيش را مي خواهد. دويدن در ميان يونجه زار و گندمزار.
جاده چقدر تغيير كرده. اكنون سگ دشت و آن پاسبان رود، همان سنگ انساني را مي گويم، به زير آب خفته. شقايق ها تك و توك مي رويند. خرگوشها و كبكها كم شده اند و شغال ها نمي دانم شايد رفته اند جاي ديگري.
سد از دور زيبا و از نزديك مامن بطري هاي سياه و كثيف و پلاستيكهاي رها شده در طبيعت زيبايمان است. ديگر گردنه ابراهيم آباد نه دلهره كودكي ام را دارد و نه زيبايي آن را. ميزبان مهماناني است كه نمي داند كيستند و از كجا آمده اند. مانند همانان كه نمي دانند كيستند و به كجا آمده اند و چگونه بايد با ميزبانشان رفتار كنند.
اكنون بهارم در حسرت دشتهاي شقايق آغاز مي شود و با گلهاي حسرت خاتمه مي يابد.
قلاچ: كلاغ دم بلند (gholach)
ورزا: گاو نر (Warza)
خيش: گاوآهن
گل حسرت: نوعي گل از نوع گل زعفران و شبيه به آن كه در آخر زمستان و اوايل بهار مي رويد
خانا گل: نوعي گل بوته اي بنفش و صورتي رنگ كه بهار در كوه مي رويد
زردِگل: گلهايي از گونه رز با ريشه رونده
۱۳۸۶/۱۲/۲۵
برگزاري مراسم نوروز (2)
بعد از مدتي طبق سنت چندين ساله همه در ميدان اصلي روستا كه به گاراژ شهرت دارد جمع مي شدند و دسته جمعي از مسن ترين فرد ده بازديد مي كردند همينطور خانه به خانه مي گشتند. براي ما اين موقع بهترين وقت براي ناخنك زدن به شيريني و شكلات و ... بود چون هيچكس منزل نبود!!
اگر ديد و بازديد ها به وقت ناهار مي خورد هركسي براي صرف ناهار به منزل خودش مي رفت ناهار هم كه هميشه سبزي پلو با ماهي است. بعد از ناهار و كمي استراحت دوباره در گاراژ براي ادامه عيد ديدني ها جمع مي شدند تا عيد ديدني همه اهالي انجام شود. لازم است بگويم اگر خانواده اي در سال قبل عزيزي را از دست داده باشند چون باصطلاح نو عيد دارند هم جزء خانواده هايي محسوب مي شوند كه اول بايد به ديدن آنها رفت حتي قبل از ديدن مسن ترين فرد ده.
از روز دوم عيد ديد و بازديدهاي خانوادگي شروع مي شد كه براي ديدن اقوام پياده به روستاهاي مجاور مي رفتند. برنامه هاي عيدديدني ادامه داشت تا روز 13 فروردين از آنجا كه هميشه در فصل بهار زمينها خيس است و يا هوا باراني است معمولا ناهار در منزل صرف مي شد. اما مراسم بازي سيزده بدر تحت هر شرايطي برگزار مي شد كه شاد ترين لحظه هاي روز سيزدهم نوروز بود.
يكي از اين بازيها تب كشني نام دارد tab kashaney اين تقريبا يك بازي است شبيه به بازي بيس بال كه در فرصتي ديگر به طور مفصل قوانين و چگونگي بازي را برايتان خواهم گفت.
و اما بازي دوم تاب بازي بود، با ريسمان يا طناب روي درختهاي گردوي بزرگ تاب درست مي كردند درختهاي مشخصي بودند كه هرسال همه همان جا جمع ميشدند و به نوبت از بچه و جوان و پير همه تاب مي خوردند، قسمت هيجان انگيز اين مراسم اين بود كه وقتي نوبت به دختر يا پسري مجرد و دم بخت مي رسيد با تركه اي بلند به كف پاي او مي زدند و مي گفتند: نامزوتو بگو namzoto bogo يعني اسم نامزد و يا كسي كه دوستش داري را بگو!!
دخترهاي جوان با گونه هاي گل انداخته از گفتن جواب طفره مي رفتند و بعضي بسته به شدت ضربه ايي كه به كف پايشان مي خورد جواب مي دادند اما پسرها با فرود آمدن اولين ضربه سريع دست خود را رو مي كردند شايد هم اصلا فقط سوار تاب مي شدند تا زودتر عشق و علاقه خود را به دختر مورد نظرشان ابراز كنند.
در خصوص اين دو رسم دوبيتي هايي نيز در كتاب طالقاني سرود، سروده آقاي محمدعلي صالحي طالقاني آمده كه با اجازه ايشان برايتان مي نويسم:
سينزه اي رو بي شيم ما در بن دشت
تب كشني مي نن ايمرو به هر دشت
نگارجانم ويگي چو رو بكش تب
نگاري توپ و بين بر آسمان گشت
روز سيزده بدر ما به بن دشت * مي رويم
امروز در هر دشتي (توپ كاج) بازي مي كنند
نگارم چوب را بگير و توپ را بزن
ببين كه توپ نگارم به آسمان رفت
* بن دشت (bone dasht) اسم مزرعه
اگر ديد و بازديد ها به وقت ناهار مي خورد هركسي براي صرف ناهار به منزل خودش مي رفت ناهار هم كه هميشه سبزي پلو با ماهي است. بعد از ناهار و كمي استراحت دوباره در گاراژ براي ادامه عيد ديدني ها جمع مي شدند تا عيد ديدني همه اهالي انجام شود. لازم است بگويم اگر خانواده اي در سال قبل عزيزي را از دست داده باشند چون باصطلاح نو عيد دارند هم جزء خانواده هايي محسوب مي شوند كه اول بايد به ديدن آنها رفت حتي قبل از ديدن مسن ترين فرد ده.
از روز دوم عيد ديد و بازديدهاي خانوادگي شروع مي شد كه براي ديدن اقوام پياده به روستاهاي مجاور مي رفتند. برنامه هاي عيدديدني ادامه داشت تا روز 13 فروردين از آنجا كه هميشه در فصل بهار زمينها خيس است و يا هوا باراني است معمولا ناهار در منزل صرف مي شد. اما مراسم بازي سيزده بدر تحت هر شرايطي برگزار مي شد كه شاد ترين لحظه هاي روز سيزدهم نوروز بود.
يكي از اين بازيها تب كشني نام دارد tab kashaney اين تقريبا يك بازي است شبيه به بازي بيس بال كه در فرصتي ديگر به طور مفصل قوانين و چگونگي بازي را برايتان خواهم گفت.
و اما بازي دوم تاب بازي بود، با ريسمان يا طناب روي درختهاي گردوي بزرگ تاب درست مي كردند درختهاي مشخصي بودند كه هرسال همه همان جا جمع ميشدند و به نوبت از بچه و جوان و پير همه تاب مي خوردند، قسمت هيجان انگيز اين مراسم اين بود كه وقتي نوبت به دختر يا پسري مجرد و دم بخت مي رسيد با تركه اي بلند به كف پاي او مي زدند و مي گفتند: نامزوتو بگو namzoto bogo يعني اسم نامزد و يا كسي كه دوستش داري را بگو!!
دخترهاي جوان با گونه هاي گل انداخته از گفتن جواب طفره مي رفتند و بعضي بسته به شدت ضربه ايي كه به كف پايشان مي خورد جواب مي دادند اما پسرها با فرود آمدن اولين ضربه سريع دست خود را رو مي كردند شايد هم اصلا فقط سوار تاب مي شدند تا زودتر عشق و علاقه خود را به دختر مورد نظرشان ابراز كنند.
در خصوص اين دو رسم دوبيتي هايي نيز در كتاب طالقاني سرود، سروده آقاي محمدعلي صالحي طالقاني آمده كه با اجازه ايشان برايتان مي نويسم:
سينزه اي رو بي شيم ما در بن دشت
تب كشني مي نن ايمرو به هر دشت
نگارجانم ويگي چو رو بكش تب
نگاري توپ و بين بر آسمان گشت
روز سيزده بدر ما به بن دشت * مي رويم
امروز در هر دشتي (توپ كاج) بازي مي كنند
نگارم چوب را بگير و توپ را بزن
ببين كه توپ نگارم به آسمان رفت
* بن دشت (bone dasht) اسم مزرعه
كنم خنده بهار آيم تي اي ور
بيشيم صحرا و سينزه رو كنيم در
پنجه پيتك نگار جانم بخور هوشت*
بوگو نامزتي نام دره تي پي سر
درفصل بهار خنده كنان نزد تو خواهم آمد
به صحرا برويم و روز سيزده را بدر كنيم
نگارم در روز (پنجه پيتك) * تو تاب بخور
و نام نامزدت را كه پشت سرت است را بگو
* هوشت (hosht) تاب و تاب خوردن
* دركتاب مذكور از panje pitok بعنوان مراسمي در 25 فروردين ياد شده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

